تبليغاتX
شوخی با فرهنگ و اجتماع - بهرام که گور می¬گرفتی همه عمر (بخش نخست)

بهرام که گور می­گرفتی همه عمر (بخش نخست)

 

 

سال گذشته که می­خواستم دانشجوها را برای اردوی علمی به روستای «حوض ماهی» (از توابع شهرستان مبارکه اصفهان) ببرم، دانشجویان ترمهای پایین اصرار داشتند که آنها هم در این اردو شرکت کنند. در این راه، وساطت دکتر شارع­پور هم وزنه را به نفع آنها سنگین کرد. اما چون تاکید داشتم که حتما باید ابتدا روش پژوهش میدانی را خوب یاد گرفته و بعد وارد میدان شوند، قول دادم که سال دیگر (که همین امسال باشد) دانشجویان درس انسان­شناسی فرهنگی را برای انجام پژوهش، به اردوی علمی مشابهی ببرم. و هنوز چشم بر هم نزده بودم که یکسال گذشت و انا لله، و انا الیه راجعون! تجربه سال گذشته نشان داد که اگرچه از عهده کنترل دانشجویان بر می­آیم، اما دست تنها خسته می­شوم. بنابراین امسال اصرار داشتم که تنها در صورتی این اردو برگزار شود که شخص دیگری از طرف دانشگاه، مسئولیت آن­را بر عهده بگیرد. گزینه­های زیادی برای این کار مطرح بودند. اما مانند سال گذشته، هر چه به روز حرکت بیشتر نزدیک می­شدیم، از تعداد آنها کاسته می­شد. تا آنجا که دوباره این مسئولیت بر عهده خودم نهاده شد.

اما اینکه اردو در کجا برگزار شود؛ با این استدلال که بچه­های دانشگاه، عموما بومی مازندران و یا تهران هستند (که هر دو منطقه جنگلی و یا تقریبا کوهستانی است)، بنابراین بهتر است همانند سال گذشته، روستایی کویری انتخاب شود. موضوع را با آقای نمازی (مدیر کل گردشگری روستایی و عشایری سازمان میراث فرهنگی کشور. از آن آدم­های فرهنگی و خوشفکر است و به واسطه تحصنش به همراه دیگر نمایندگان معترض در صحن مجلس ششم، برای انتخابات اخیر (مجلس هشتم) تایید صلاحیت نشد) در میان گذاشتم. ابتدا روستای «ماخونیک» در استان خراسان جنوبی را معرفی کرد که مردم آن ضمن داشتن ویژگیهای فرهنگی خاص خود، از نظر زیستی نیز از دیگر مردمان متمایزند. به گونه­ای که متوسط قد آنها از 150 سانتی متر تجاوز نمی­کند. اما مشکل اینجا بود که از آمل تا ماخونیک حدود 24 ساعت راه در پیش بود که رفت و برگشت، مجموعا چهل و هشت ساعت از زمان را به خود اختصاص می­داد و در کنار آن، خستگی طول راه و هزینه­های سفر و... نیز مطرح بود. دوباره با آقای نمازی مشکل را مطرح کردم و این بار، روستای «قورتان» از توابع «ورزنه» (نزدیکترین شهر به تالاب گاوخونی) در استان اصفهان را پیشنهاد کرد. آنچنانکه می­دانیم، روستاها و شهرهای قدیمی عموما در میان بارو و حصاری قرار گرفته بودند که آنها را از گزند راهزنان و دشمنان و... نگاه می­داشت. روستای قورتان هنوز این حصارش را که قدمتی بیش از هزار سال دارد، حفظ کرده است و تعدادی خانه هنوز در آن قرار دارد.

 

 

زبان اهالی آن روستا نیز گویشی احتمالا پهلوی است که خود اهالی آنرا «ولایتی» می­نامند. زنان روستا هم همگی با چادرهای رنگی گلدار در معابر عمومی ظاهر می­شوند. فاصله زمانی 12 ساعته بین آمل با این روستا که می­شود با اتوبوس پیمود، آن را در اولویت قرار داد. دو هفته پیش از موعد اردو، با خواهر زاده­ام (که استحکام رابطه­مان، به دوستی­مان است و نه به خواهرزادگی و دایی) راه روستا را در پیش گرفتیم. به ترمینال جی (اصفهان) که رسیدیم، فهمیدیم ورزنه، سرویس منظم و مرتبی ندارد. یک ساعتی معطل شدیم تا رضایت راننده اتوبوس سرویس دانشگاه ورزنه را به دست آوردیم و آویزان­شان شده و راه افتادیم. بیش از یک ساعت طول کشید تا مسیر 100 کیلومتری اصفهان-قورتان را پیمودیم. حدود پنج کیلومتر مانده به ورزنه، تابلو «قورتان» و «بلان» را می­بینیم که جاده انحرافی سمت چپ را نشان می­دهد. پیاده شدیم و سه-چهار کیلومتر فاصله تا قورتان را با یک وانت بار رفتیم. هماهنگی­ها را با آقایان توکلی (دهیار پیشین روستا) و باقری (عضو شورای اسلامی روستا) به عمل آوردیم. باقری تاکید داشت که هیچ مشکلی وجود ندارد، به شرط آنکه دانشجویان شئونات اسلامی را زیر پا نگذارند که حساسیت مردم را بر خواهد انگیخت.

 

 

خلاصه، گشتی در روستا زده و پیاده به طرف جاده اصلی به راه افتادیم. گمانم چهل دقیقه در گرمای ظهر پیاده­روی کرده تا به جاده رسیدیم و از آنجا هم پس از چند بار سوار و پیاده شدن، خودمان را به اصفهان رساندیم.

همه هزینه اردو را نمی­شد بر گردن دانشجوها گذاشت. پیشنهادهای مختلفی مطرح شد که چقدر از هزینه بر عهده دانشجوها باشد. من با بیش از 15 هزار تومان برای هر دانشجو مخالف بودم. که به نظرم همین مبلغ هم برای عده­ای سنگین است. همین هم شد. بقیه هزینه را آقای ترزبان (معاونت دانشجویی دانشگاه) به نیابت از دانشگاه به گردن گرفت. در اردوی سال گذشته، دانشجوها دچار نوعی سردرگمی بودند که متناسب با هر موضوع (که برای گروههای مختلف) مشخص کرده بودم، دقیقا چه نوع داده­هایی را گردآوری کنند. بنابراین امسال لقمه نیمه آماده را برای­شان فراهم کردم و فرمی در اختیار هر گروه قرار دادم که دقیقا جزئی­ترین موارد مورد نیاز برای هر موضوع را تعیین کرده بود. این فرم توسط آقای علیرضا حسن­زاده در پژوهشکده مردم­شناسی سازمان میراث فرهنگی تدوین شده است. در کنار این فرم، یک برگه یک صفحه­ای نیز به هر دانشجو دادم که نکات لازم را یادآوری کرده بودم. مثلا توضیحاتی درباره زمان و مکان اردو، لوازم مورد نیاز و... . همچنین تاکید کرده بودم که خانمها با چادر و آقایان با پوشش غیر زننده در اردو شرکت کنند و هر کس اعتقاداتش اینها را نمی­پذیرد در این اردو شرکت نکند (آخر به گمانم اعتقاد تنها این نیست که چادر سر کردن را ارزش بدانیم. ممکن است شخصی عقیده داشته باشد که نباید چادر سر کند و به نظرم این عقیده هم هیچ کم از عقیده افراد معتقد به حجاب ندارد. چنین فردی هم می­تواند اعتقادات محکمی داشته باشد که البته با اعتقادات رایج همخوان نیست. اما بهرحال به نظرم معتقد است. به همان اندازه که دیگران معتقدند). شنبه (18/2/1387) از خانه خارج شدم. یکشنبه را در تهران و به رتق و فتق امور شخصی­ام گذراندم و دوشنبه سر کلاسهای آمل حاضر شدم. سه شنبه را با دانشجویان دانشگاه نور سر و کله زدم و چهارشنبه دوباره به آمل برگشتم تا همراه و همسفر دانشجویان، به اصفهان بروم. کارهای شخصی خودم هنوز نیمه تمام مانده بود. دو مقاله نیمه­کاره داشتم که تا ساعت 4 بعدازظهر به هر ترتیبی که بود، تمام­شان کرده و با ایمیل، به مدیر پروژه رساندم. ازپای رایانه که برخواستم، تجمع آماده دانشجویان را در حیاط دانشگاه دیدم. برخی به تنهایی و برخی با خانواده­های­شان. نگاههای زیرچشمی و یواشکی پدر و مادرها روی شانه­هایم سنگینی می­کرد. یقین دارم برخی­هاشان با دیدن من و کم سن بودنم، به شک و تردید افتادند. نمی­دانم ترس از شکستن دل فرزندان­شان باعث رضای اجباری به فرستادن آنها به اردو شد و یا رودرواسی (که اگر اشتباه نکنم در کتاب «غلط ننویسیم» نوشته احمد نجفی، صورت مکتوب «رودربایستی» هم برایش ذکر شده) با من. با تاکسی خودمان را به پایانه آمل رساندیم که اتوبوس ایران­پیمای آقای جعفری (راننده اصفهانی که سال گذشته هم دانشجوها را با هم ایشان به حوض ماهی برده بودم) در آنجا منتظرمان بود. پیش از سوار شدن، یکی از دانشجوها را که حدس می­زدم (و مسئولین دانشگاه هم همین حدس را می­زدند) ممکن است بخواهد تک­روی کند، به کناری کشیده و تلاش کردم توجیهش کنم که هیچ گامی فراتر از گام جمع بر ندارد و طبق همان چیزهایی عمل کند که در طول اردو، سفارش می­کنم. کمی ان و من کرد. و من هم تلاش کردم توجیهش کنم. اینکه چقدر موفق شدم، بماند تا بقیه ماجراها را که تعریف کردم. همینطور که مشغول انجام کارها بودم، پدر یکی از دانشجوها مرا به کناری کشید و کلی توصیه و سفارش کرد که هر چقدر می­خواهم، سختگیری کنم. اما مراقب­شان باشم؛ که این اولین سفر دور بسیاری از دانشجویان بدون والدین­شان است. گوشم به حرفهاش بود و چشمم به چشمان خمار و سبیل خوش­تیپش. ظاهر جذابی داشت. خیالش را آسوده کردم. حدود ساعت 6 عصر، اتوبوس در میان بدرقه پدر و مادرها به راه افتاد. هیجان و خوشحالی را در چشمان تک­تک دانشجوها می­شد دید. دیدن همین صحنه­ها بیش از هر چیز دیگر، خستگی­ها را از تنم بیرون می­کرد. از لذت­شان لذت می­بردم. اتوبوس را دربست کرده بودم تا بچه­ها راحت­تر باشند. راه که افتادیم، با رضا محمدی تماس گرفتم و هماهنگ کردم که ساعت 11 شب سه راه تهران­پارس منتظرمان باشند تا سوارشان کنیم. از بچه­های سینمایی است. کارمند موسسه سینمایی فارابی و عضو انجمن منتقدین سینما و دبیر اجرایی کانون­های «فیلم تاریخ» و «فیلم معناگرا» و فیلمنامه­نویس و نمی­دانم کلی از اینجور کارها. اما یک هفته پیش با او تماس گرفته بودم تا در این اردو همراه­مان باشد. که به مستندسازی هم علاقه­ای خاص دارد. ویژگیهای روستا را که باش در میان گذاشتم، پیشنهادم را پذیرفت. مثل همیشه، خودمانی و بی شیله پیله. کمتر کسی را دیده­ام که مانند او و بدون هیچ بخلی، هر آنچه در توانش هست برای دیگران انجام دهد. می­داند که موضوع مورد علاقه­ام، سینمای تاریخی است و همین است که به محضی که یک فیلم تاریخی به دستش می­رسد (و انصافا چه فیلمهای نابی!)، نسخه­ای برای من تهیه می­کند. قرار شد در این سفر، یک فیلمبردار مجرب نیز همراه خودش بیاورد. آقای صرافی که از همکارانش در موسسه فارابی است. کمی که از آمل دور شدیم، سر و صدای بچه ها هم کم­کم بالا رفت. یکی به دوستش متلک می­گفت و می­خندید؛ دیگری صدای موسیقی گوشی همراهش را زیاد کرده بود و یکی هم دست می­زد. بخاری که از من بلند نشد، از راننده خواستند که صدای ضبط را زیاد کند. و او هم که انصافا آدم باحالی است، دریغ نکرد. و صدای شرپ شرپ دست زدن بچه­ها بلند شد. گاهی هم یکی از پسرها به تقلید از رضا صادقی، ترانه­ای می­خواند و در میان متلکهای دیگر پسرها، خانمها با دقت گوش می­دادند. از امامزاده هاشم (که مرز مازندران و تهران است) گذشتیم که اتوبوس برای نماز و شام ایستاد. کنار امامزاده حمزه. نمازم را شلنگ و تخته­ای خواندم و از فروشگاه، تعدادی کنسرو ماهی و نان خریدم. سوار اتوبوس که شدیم فهمیدم که تعداد زیادی از خانمها شام­شان را آورده­اند. پسرها هم بی­نصیب نماندند. اگرچه به هر دو نفر، یک کنسرو ماهی هم دادم. تهران، طبق قرار، رضا و همکار فیلمبردارش را سوار کردیم. بعد از قم هم در جلوی یکی دو سوهان فروشی توقف داشتیم. و باز راه افتادیم تا صبح که نماز صبح را در مسجدی در میمه (به گمانم) خواندیم و باز راه افتادیم. به اصفهان که رسیدیم، شوری در بین بچه­ها افتاده بود. یاد تصنیف به اصفهان رو استاد تاج اصفهانی افتادم. بدون مقدمه شروع کردم به خواندن. گمان نمی­کنم هیچ یک از دانشجوها انتظار چنین عملی را از جانب من داشت. اما یاد روزهایی افتادم که در جمع پیرمردها، زیر پل خواجو من هم آوازی یا ترانه و تصنیفی می­خواندم. شعر این تصنیف را ملک­الشعرای بهار در سال 1311 یا شاید هم 1312 که در تبعید در اصفهان به سر می­برد، سروده بود:

به اصفهان رو که تا بنگری بهشت ثانی

به زنده­رودش سلامی ز چشم ما رسانی

ببر از وفا کنار جلفا

به گلچهرگان سلام ما را

شهر پر شکوه، قصر چلستون، کن گذر به چارباغش

گر شد از کفت، یار بیوفا، کن کنار پل سراغش

بنشین در کریاس، یاد شاه عباس، بستان ازدلبر می

بستان پی در پی، می از دست وی، تا کی تا بتوانی

ساعتی در جهان خرم بودن، بی غم بودن، بی غم بودن

با بتی دلستان همدم بودن، محرم بودن، با هم بودن

ای بت اصفهان، زان شراب جلفا، ساغری در ده ما را

ما غریبیم ای مه، بر غریبان رحمی، کن خدا را

 

و الحق و الانصاف که برخی بی­نظمی­ها در وزن شعر را استاد تاج در هنگام خواندن، محو کرده است. خلاصه، از اصفهان هم به قصد قورتان خارج شدیم و کمی بیش از یک ساعت طول کشید تا به قورتان رسیدیم. و برای رسیدن به قورتان هم باید از میان بلان می­گذشتیم. زودتر از دانشجوها پیاده شدم و راه خانه توکلی (دهیار پیشین) را در پیش گرفتم. خودش زودتر به پیشوازم آمده بود و مشغول مرتب کردن خانه­ای بود که برای اسکان دانشجویان در نظر گرفته بودند. چند تن دیگر از اهالی هم به تکاپو افتاده بودند. عسگری، دهیار فعلی، فاطمی، مسئول انجمن دوستداران میراث فرهنگی قورتان، و باقری، عضو شورای اسلامی روستا. چند تخته فرش از مسجد و کمی هم ظرف و کتری و یک عدد گاز و سیلندر گاز (نمی­دانم از کجا) و چند قالب پنیر و تعدادی نان و مقداری قند و شکر و... هم آوردند. همین که وارد خانه شدیم، شارژرهای موبایل از ساکها بیرون آمد و هر کسی به دنبال پریز برق می­گشت. و چه سورپرایزی بود وقتی فهمیدند برق خانه قطع است! خودم از هفت دولت آزاد بودم که موبایل ایرانسل داشتم و در انجا آنتن نمی­داد. المنت­لله کسی را هم ندارم که نگرانم باشد و بخواهد بهم زنگ بزند یا برایم پیامک (که برابر نهاده فرهنگستان است برای اس­ام­اس) بفرستد. دقیقا یکسال پیش که از اردوی حوض ماهی برگشتیم، موبایل خط تهرانم به خاطر بدهی زیاد، قطع شد و امروز و فردا کردنهای من (از سر فقری که امیدوارم به فحشا نکشاندم) تا امروز ادامه دارد. موقتا یک خط اعتباری ایرانسل خریدم که الحمدالله در روستا گردی­های من، به کارم نمی­آید و در واقع به فریادم می­رسد تا گاهی هم فقط سی دل خودم، تنها باشم و تنها. اما بهرحال سر و صدای بچه­ها در آمد. به ویژه وقتی فهمیدند که دستشویی خانه، لوله آب ندارد. و خانه هم که علی ماشاءالله پر از گرد و غبار بود. تعدادی از بچه­ها شروع کردند به غر زدن که: «اینجا دیگر کجاست که ما آمده­ایم؟!». به­شان گوشزد کردم که برای تحقیق به روستا آمده­اند و نباید انتظار هتل پنج ستاره داشته باشند. با این وجود، با آقای باقری به یکی از مدارس روستا رفتیم و ازآنجا هم بازدید کردیم تا پس از تعطیلی دانش­آموزان، به اینجا نقل مکان کنیم. فردا هم که جمعه بود و دانش­آموزی نمی­آمد. بقیه روزها را هم یکجوری برنامه­ریزی کردیم که مشکلی پیش نیاید. به خانه محل اسکان دانشجوها که برگشتم، همان دانشجوی کذایی که دیروز باش حرف زده بودم را دیدم که لباس پوشیده و آماده رفتن است. تذکر داده بودم که همه دانشجوها باید تا ظهر استراحت کنند تا بعدازظهر بتوانند با انرژی وارد میدان پژوهش شوند. اما این دانشجوی ما مثل اینکه نقشه­ها کشیده بود و می­گفت که: «من نیازی به استراحت ندارم. باید پژوهشم را از همین حالا شروع کنم که وقت کم نیاورم» و از اینجور حرفها. تلاش کردم یادآوری­اش کنم که باید پیرو جمع باشد. اما تلاشم بیهوده بود. به گوشش نمی­رفت. ناچار شدم به زور متوسل شده و تهدیدش کنم که با دانشجویانی که سر خود عمل می­کنند، برخورد خواهم کرد. ناراحت شد و غرغر کنان، به گوشه­ای خزید. هدفم از این کار،جلوگیری از یک عمل خاص نبود؛ بلکه می­خواستم گربه را دم حجله بکشم. که اگر اینچنین نمی­کردم، یقینا افسار اردو از دستم خارج میشد. خودم هم خواستم ساعتی استراحت کنم. اما بحثهای به اصطلاح فلسفلی و اعتقادی همین دانشجو با یکی دیگر از دانشجوها، به داد و بیداد کشیده شده بود و نه تنها خواب را از پسرها، که حتی از دخترها که در اتاقی دیگر بودند نیز ربود. تا آنجا که سر و صدای آنها هم در آمد. ساعت یک بعدازظهر، بچه­ها دوباره ساک و وسیله­هاشان را جمع کردند و به طرف مدرسه شهید منتظری (که البته تابلویش ناقص بود) که در طرف دیگر روستا قرار داشت، راه افتادیم. نمازخانه که فرش داشت، شد مکان استراحت خانمها. اما از حق که نگذریم، استراحت چندانی نداشتند. چرا که اتاق غذاخوری (که همه سر یک سفره می­نشستیم) و اتاق جلسات هم همانجا بود. یکی از کلاسها را هم جارو کردیم (به کارگیری فعل جمع، صرفا از جهت احترام به خودم است) و یکی دو تخته فرش هم در آنجا انداختیم به عنوان محل استراحت پسرها. باز هم از حق نگذریم، پسرها هم استراحتی نداشتند. که مرتب هرهر و کرکرشان بلند بود و سر و صدای خانمها را در می­آوردند. به ویژه زمانی که چشم مرا دور می­دیدند. ناهار را از خدمات آشپزی روستا برای­مان آوردند. ظاهرا قبلا از طرف مسئولین مذکور روستا، هماهنگ شده بود. چلو کباب کوبیده. به دل بچه­ها که حسابی چسبید. به ویژه با آن غذاهایی که در دانشگاه به خوردشان می­دهند. چند دقیقه استراحت و بعد آقای فاطمی که پیشتر نوشتم چکاره است، شروع به ارائه توضیحاتی درباره روستا نمود. که قورتان، همان «گورتان» است که پس از اسلام، در تلفظ عربی که «گ» ندارند (نمی­دانم چه داشتند که این یکی را پیشکش­شان کنیم. تازه، همه دلخوشی­شان به همین زبان­شان است!) مثل خیلی چیزهای دیگرمان که زیر و رو کردند (و از جمله همین زبان­مان که حالا متوسط، سی درصد واژه­های­مان عربی است)، نام روستا هم تغییر یافت. و گورتان احتمالا به سبب فراوانی گور خر بوده و بهرام گور هم احتمالا در همین باتلاق گاوخونی و به دنبال گور خری، به باتلاق فرو رفت. وجود «قصر ورام شاه» (بهرام شاه) در نزدیکی روستا هم می­تواند بر استحکام این فرض بیفزاید. بعد هم از قلعه تاریخی قورتان گفت که قدمتی حداقل برابر با 1090 سال دارد و احتمالا پیش از آن هم قلعه­ای دیگر بوده که این قلعه کنونی، به جای آن بنا شده است. هنوز تعداد اندکی خانواده در خانه­های درون قلعه زندگی می­کنند. اما بیشتر اهالی روستا، چند سالی است که خانه­های جدیدشان را بیرون از قلعه بنا کرده و از ساختمانهای کاهگلی درون قلعه به عنوان آغل حیوانات و یا انبار استفاده می­کنند.

ساعت حدود 4 بعدازظهر، بچه­ها به صورت گروهی به طرف روستا به راه افتادند. گروه­ها 4 نفره و 5 نفره بود و به اجبار، در هر گروه یک پسر گنجانده بودم تااز پیشامدهای احتمالی، جلوگیری شود (و البته با کلی سلام و صلوات که خود این بودن پسر در گروهها، تبدیل به پیشامد نشود). خودم هم دوربین عکاسی به دست (که البته از دوستم، جبار امانت گرفته بودم و نمی­توانستم باش پز بدهم) به دنبال­شان راه افتادم. رضا و همکارش هم دوربین به دست راه افتادند به طرف قلعه.

 

 

 

 

 

چهارده برج دور تا دور قلعه قرار دارد. دو در اصلی داشته که در این اواخر، دو سوراخ دیگر هم برای رفت و آمد در دیوارهای آن درست کرده­اند. دیوارهایی با قطر 4-5 متر! یک درش کنار بیشه­های رودخانه زاینده­رود است (که مرز این روستاست با روستای بلان (در تلفظ محلی، بلون). زاینده­رود در اینجا دیگر آن شور و نشاط را ندارد. بی سر و صدا و آرام، به طرف گاوخونی پیش می­رود تا اسیر پنجه­های باتلاق شود. اما در دیگر قلعه که در ضلع جنوبی قرار دارد، به نظر در اصلی است. همین که وارد می­شوی، ناسازه ساختمان حسینیه که به سبک معماری جدید و با نمای آجر سه سانتی ساخته شده، در ذوق آدم می­زند. همه ساختمانها گلی؛ و آنگاه یک ساختمان آجر سه سانتی بلند در وسط شان. میراث فرهنگی پیشنهاد تخریب و بازسازی آنرا به سبک سنتی و همخوان با سایر بناهای گلی درون قلعه داده است. اما همین یدک کشیدن نام حسینیه کافی است تا مردم در برابر هرگونه طرح و نقشه­ای که در آن، صحبت از تخریب برود، واکنش جدی نشان بدهند. از دیگر بناهای مهم روستا، مسجد دوطبقه و قدیمی آن است که شبستانهای خنکی در تابستان و گرمی در زمستان دارد. و حمامی که دیگر استفاده نمی­شود. و البته مسجدی دیگر که در کنار حمام ساخته­اند و سنگی بر سر در آن، تاریخ 1081 ه.ق را نشان می­دهد. این مسجد برای کسانی بود که برای غسل اسمش را نیاور، به حمام می­رفتند و برای آنکه نماز صبح­شان قضا نشود، سریع وارد این مسجد شده و نماز می­گذاردند. اما اماکن اصلی روستای کنونی، در بیرون از بنای قلعه ساخته شده است: خانه بهداشت شبانه روزی، دهیاری، مدارس، مغازه­ها، و... . مردم دیگر میل چندانی به زندگی درون قلعه ندارند و خودآگاهی برای حفظ و مرمت ساختمان قلعه، تنها در میان معدودی افراد روستا که در این چند روز همکاری زیادی با ما داشتند، پدیدار است. من هم در طول روستا قدم زده و تلاش می­کردم تا به همه گروهها سرکشی و احتمالا کمک­شان کنم. خیلی­هاشان نمی­دانستند چگونه باید سر صحبت را با اهالی باز کنند؛ چه چیزهایی را و چگونه بپرسند؛ و مهمتر اینکه چه چیزهایی را نپرسند و... . اصلا هدف اصلی از برگزاری این اردو، درگیری دانشجویان بطور عملی با همین مشکلات بود تا هم برای پژوهشهای آینده آماده­تر شوند؛ و هم گمان نکنند که پژوهش مردمنگاری یعنی جمع کردن چند تا ضرب­المثل و خرافه، که آن هم کاری ندارد (و از قضا خودشان فهمیدند که همینها هم خیلی کار دارد). با تاریک شدن هوا، دانشجوها هم طبق قرار، به مدرسه بازگشتند. کمی استراحت و شامی که از خدمات آشپزی آوردند. و دوباره به اشتباه، تکرار همان چلو کباب کوبیده­ای که ظهر به خوردمان داده بودند. و چه متلکها که بچه­ها نمی­گفتند. یادم آمد به سخنی که می­گوید: «ایرانی اگر شکمش سیر شود...». بعد از شام هم برخی به کارهای پژوهشی­شان (مانند پیاده کردن متن مصاحبه­های ضبط شده، تکمیل فیشهای ناقص، و...) رسیدند و برخی هم در حیاط مدرسه (که سکوت و آرامش و تاریکی کویری بر آن حکمفرما بود) قدم می­زدند. برخی هم با من درباره کارهایی که در طول روز در میدان پژوهش انجام داده بودند، مشورت کرده و راهنمایی می­خواستند.

فردا صبح زود، نان و صبحانه از روستا خریداری کردم و پس از خوردن صبحانه، دوباره بچه­ها وارد میدان شدند. و باز همان برنامه دیروز و سرکشی­ها و راهنمایی­ها و عکسها و فیلمبرداری­های رضا و همکارش. ناهار ظهر، چلومرغ بود و بعدازظهر، رضا بر اساس هماهنگی از پیش، فیلم «فتنه» که سناتور هلندی درباره اسلام ساخته را نشان داد و نقد و بررسی کرد.

(رضا محمدی در حال پخش و نقد فیلم فتنه)

جلسه اش یکی دو ساعتی طول کشید (سر فرصت، درباره این فیلم مطلبی خواهم نوشت که البته چندان با ایده های رضا همخوان نیست). اما بعد از آن، همکار رضا بهانه آورد که دلش درد می­کند و باید به تهران برگردند. بیچاره رضا که دوربین و لنز کرایه کرده بود و به هزار امید، فیلمبردار همراه خودش آورده بود. گیج و منگ مانده بود. اما آخرش رفتند. بعدازظهر روز دوم. با یک ماشین دربستی رفتند به اصفهان و از آنجا به تهران. می­دانم که فیلمبردار، ازشرایط حضور در روستا با آن امکانات راضی نبود. بعدازظهر، آقای فاطمی که در این دو روزه همراه دانشجوها بود، به مدرسه آمد و بچه­ها هم هرچه می­خواستند ازش می­پرسیدند و او هم که یک اطلاع­رسان با دریایی از اطلاعات بومی بود، بی­دریغ همه چیز را در اختیارشان قرار می­داد. و این شد یک پژوهش میدانی! بچه­ها در سایه خنک اتاق برای خودشان نشسته بودند، و اطلاع­رسان به حضورشان شرفیاب می­شد.تازه، این مسئله به همینجا ختم نشد. شب دوباره آمد و یک عالمه تحقیق و اسناد مکتوبی که خودش درباره روستا گردآوری کرده بود را در اختیار دانشجوها قرار داد. و بدینگونه، تحقیق دانشجوها تکمیل شده و آنها خرسند از اینکه یک کار پژوهش میدانی را به اتمام رسانده­اند! بهرحال با پایان روز جمعه، که دومین روز اردو بود، عملا کار پژوهش هم به پایان رسید. چه اینکه دو روز دیگر را در برنامه اردو، برای گردش و تفریح پیش­بینی کرده بودم. شام، کالباس و خیارشور خریدم و... . پاک داشت یادم می­رفت. یکی از دانشجوها که متاهل است (گمانم تنها دانشجوی متاهلم باشد. پیش از اردو نگران تنهایی دختر نه ساله­اش در این چهار روز بود. گفتم با مسئولیت من بیاوردش. و آورد. شدند 28 دانشجو و یکی بچه دانشجو) در این چند روز، مثل مادربود برای همه دانشجوها. در تدارک غذا و چای و سفره انداختن و جمع کردن و...، تقریبا تنها نیروی فعال دانشجویی بود که کمکم می­کرد. و از حق نگذریم، خیلی مواقع بیش از من کار می­کرد. یادم می­آید در اردوی سال گذشته هم یک خانم متاهل داشتیم که بصورت خودانگیخته و بر اساس پیمانی نانوشته، مسئول این کارها شده بود. اما بقیه دانشجوها هم با او همکاری می­کردند. اما دانشجویان امسال اهل کار نبودند. فقط وقتی می­دیدند که همه کارها را من انجام می­دهم (به جز کارهایی که آن خانم مذکور انجام می­داد)، درخواست می­کردند که کارها را به آنها واگذار کنم. اما به نظرم اگر آنها ضرورت انجام یک کار را می­دانستند، بدون آنکه من گوشزد کنم، خودشان انجامش می­دادند. ناگفته نماند که دو دانشجوی دختر دیگر هم گاهی کمک می­کردند. یکی­شان این ترم، اولین باری بود که می­دیدمش. آخر، دانشجویانی درس انسان­شناسی فرهنگی را با من می­گیرند که پیش از آن، درس مبانی مردم­شناسی را (باز هم با خودم) گذرانده باشند. اما این دانشجو را برای اولین بار، در این ترم و سر کلاس همین درس انسان­شناسی فرهنگی دیده بودم. اولش گمان کردم مهمان است و مثل خیلی­های دیگر، برای گوش دادن و به قول خودشان استفاده کردن از افاضات من، سر کلاس آمده است. و من هم که می­دانم عموما به هوای دوستشان (کاری نداریم که از جنس موافق است یا مخالف) آمده­اند و تحمل دوری­اش را ندارند، چیزی نمی­گویم. این هم یکجور برنامه حمایت از جوانان و درک مسائل آنهاست. خلاصه، این دانشجوی تازه وارد، در طول ترم اگر صندلی­اش حرفی زد، او هم حرفی زد. اما در اردو متوجه شدم که به اندازه کافی هم اجتماعی است و هم زبان دارد و البته مودب به نظر می آمد. نمی­دانم چرا سر کلاسها خاموش است. و شاید فقط سر کلاس من اینگونه باشد. آخر، یکی از دانشجوها در طول اردو و یکبار که در اتاق نشسته بودیم، خودمانی انتقاد کرد که چرا من سر کلاس­هایم اینقدر خشک و غیر منعطف­ام. با دیگر استادان مقایسه­ام می­کرد و اینکه دانشجویان در کلاسهای آنها بدون اجبار حضور می­یابند و در کلاسهای من از سر ترس غیبت و تاخیر نخوردن. اصلا در طول اردو، دانشجوها تلاش کردند همه چیک و پیکم را در بیاورند. هر چیزی که درباره من و شخصیت و خانواده­ام و... در ذهن­شان مایه کنجکاوی بود، بیرون ریختند و من هم بدون درنگ پاسخ می­گفتم. و گاهی اصلاح می­کردم؛ که مثلا شنیده بودند که من مادر ندارم (خدا آن روز را برای من بچه ننه نیاورد) و یا یک خواهر ساکن تهران دارم که چنین است و چنان. و توضیح دادم که اگرچه خانواده مادری­ام، همه تهران­اند، اما هیچکدام از خواهر و برادرهام آنجا نیستند و تازه با همان خانواده مادری هم سالهاست (دقیقا از زمان نحس تولد من که بشود تا امروز، 27 سال و یک ماه) هیچگونه ارتباطی نداریم. مگر با یک دایی که سالی یا دو سالی یکبار به خانه­مان می­آید و هر چند سال، یکبار پدر و مادرم به خانه­اش می­روند. اما در روزهای پایانی اردو متوجه شدم که کمی بیش از حد به دانشجوها نزدیک شده­ام و دارند هر کاری که دل­شان می­خواهد می­کنند. ولی دیگر نمی­خواستم فضای اردو را بر هم بزنم. برخی­شان از این فضای باز استفاده کرده و یکدیگر را مسخره می­کردند تا دیگران بخندند. تذکرهای من هم چندان کارساز نبود. تا آنجا که پای نمره را پیش کشیدم و از دو نفر به خاطر مصرف بیش از حد سیگار، و از یک نفر به خاطر تمسخر بیش از حد دوستش، یکی یک نمره کم کردم. با این وجود، حکایت مسخره کردن دیگری که عموما ازسوی یکی از پسرها و علیه یکی دیگر از پسرها صورت می­گرفت، تا آخرین دقایق اردو ادامه داشت. و بچه­های دیگر هم در این میان، آتش بیار معرکه بودند تا نقل محفل خنده­شان فراهم گردد. هرچه توضیح می­دادم که با هم خندیدن بهتر از به هم خندیدن است، به گوش­شان نمی­رفت. از این بابت واقعا از دست همه­شان دلخورم. حتی آنهایی­شان که ادعای روشنفکری می­کردند، چپ و راست به تحریک دانشجوی مسخره­کننده می­پرداختند تا دوست دیگرشان را به مسخره بگیرد.

(...ادامه دارد)

نوشته شده توسط امیر هاشمی مقدم در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 ساعت 21:9 | لینک ثابت |

 
استفاده از مطالب این وبلاگ، به هیچ دردی نمی خوره! برو یه مطلب درست و حسابی رو کپی کن. ضمنا یه ذره دندون رو جیگر بذار تا بقیه صفحه هم باز بشه"