کینه های بردارانه
امروز یه روز مهم توی روابط خونوادگی ما بود. بگذریم از اینکه با این روابطی که داریم، میشه اسمش رو خونواده گذاشت یا نه. اصولا توی خونواده ما، همه یه چیزیشون میشه. بنابراین من هم این یه چیزی شدنم رو به ارث بردم. هیچ کدوم از بردار و خواهرهام نیستن که با همه اعضای خونواده رابطه داشته باشن. حتی این وضعیت شامل پدر و مادرم هم میشه. از بین اعضای خونواده که من باهاشون رابطه دارم، میشه به اینها اشاره کرد: سه تا خواهرهام؛ و گاهی یکی از بردارهام. اما امروز طلسم چند ساله رو شکستم و رفتم خونه یکی دیگه از برادرهام. آخرین باری که خونهاش رفته بودم، نوروز 1378 بود. یعنی دقیقا 9 سال پیش. بعدش یه بحث جدی بین همین برادرم با دو تا از خواهرهام پیش اومد که من شدم کاسه داغتر از آش و 9 سال تموم حاضر نشدم پام رو در خونهاش بذارم. البته توی این مدت، یه بحث هم بینمون پیش اومد که حکم نمک روی زخم رو داشت. حرف دکتر سروش شد که همین برادرم که پاسداره، به شدت بهش حمله کرد و بد و بیراه گفت. و توی بحث فهمیدم که حتی یه کلمه هم از سروش نخونده و همه اطلاعاتش همون تحلیلهاییه که توی روزنامه شریعتمداری مینویسن. (توی پرانتز این رو داشته باشین؛ اگه کسی بخواد در اندیشههای سپاه تغییری ایجاد بکنه، باید روزنامه کیهان رو از دسترس اونها دور کنه. چون خوراک مغزیشون رو تأمین میکنه و هرچی اراجیف و دروغ میتونه به خوردشون میده. و اونها هم مثه طوطی همه رو حفظ میکنن. در واقع تمام اخبار دنیا، سخنرانیها، درگیریها، اندیشههای افرادی مثه سروش یا حتی خاتمی در طول دوره ریاستجمهوریاش رو پاسدارها وقتی از فیلتر شریعتمداری گذشت، میخونن و با خود اندیشههای واقعی و تحریف نشده، هیچ تماسی ندارن). بگذریم. داشتم از این میگفتم که دیگه حاضر نشدم برم خونه برادرم. خواهرهام رابطهشون رو با برادرم تقریبا بهبود دادن (تأکید میکنم تقریبا)؛ اما من شدم مصداق مرغ یه پا داره. تقریبا دو سالی میشه که برادرم با من خیلی خوب شده و هر وقت میاومد خونه، اصرار میکرد که من برم خونهشون. اما از اون اصرار و از من انکار. بارها خواهش کرد. و چه عذابی میکشیدم وقتی میدیدم برادری که 12 سال از من بزرگتره، خواهش میکنه و من روش رو میاندازم زمین. واقعا توی اینجور مواقع از خودم متنفر میشدم. جالب اینجاست که حوصله جواب دادن بهش رو هم نداشتم. یه پاسخ خیلی کوتاه در برابر دو ساعت حرف زدن اون. و البته این کم حرفی من توی خونه داره واسه خودم هم نگرانکننده میشه. با وجودیکه به خاطر بالا رفتن سن پدر و مادرم، خیلی نگرانشون هستم، اما وقتی خونهام حوصله حرف زدن با هیچ کسی رو ندارم. شاید باورش سخت باشه، اما روزهایی که کامل خونه باشم، مجموعا صد کلمه حرف نمیزنم. پدر و مادرم اعتقاد دارن که دیگه مخم داره تعطیل میشه. شایدهم حق با اونها باشه. وقتی یه ریز حرف زدنهای سر کلاسم رو به خاطر میارم و مقایسه میکنم با سکوتم توی خونه، نمیتونم علت این تفاوت رو درک کنم. بگذریم، خیلی دلم واسه برادرم میسوخت وقتی میدیدم داره خواهش میکنه و من با کینه تمام، انگار نه انگار. تا اینکه امروز ظهر پدرم گفت: «کارات رو انجام بده تا بریم خونه بردارت». مثه هیپنوتیزم شدهها رفتم نمازم رو خوندم و لباسهام رو پوشیدم و یا علی... راه افتادم. آخه توی صدای پدرم یه اطمینان خاطری بود. همیشه باهام با جونم و دلم حرف میزد تا مگه قانع بشم و برم خونه برادرم. اما امروز خیلی عادی و با اطمینان گفت. من هم عمل کردم. نمیدونم چرا. و چه تعجبی کرد برادرم! و چقدر سعی کرد ازم پذیرایی کنه.
حالا فقط یکی از برادرهام توی لیست سیاه باقی مونده. اون یکی نه سیاهه و نه سفید. فرق چندانی نداره. و البته میدونیم که باید کمی از هم فاصله داشته باشیم تا بشه دوری و دوستی. پارسال عید رفتم خونهاش. با خواهرم رفتیم. اما امسال نرفتم. نمیدونم تا پیش از نوروز 88 پیش بیاد برم یا نه. اما اونی که اسمش توی لیست سیاهه، بدجوری توی قعر معرکهاس. آخرین باری که دیدمش، پاییز 79 بود که رفتم در مغازهاش. بعد از اون یه مدتی گم و گور شد و همون. تموم. دیگه نه دیدمش و نه صداش رو شنیدم. پارسال بعد از 7 سال اومد خونه که پدر و مادرش رو ببینه. بیچاره پیرمرد و پیرزن توی این 7 سال، اونقدر چشم به راه اومدنش به در نگاه کردن که هر ثانیهاش تبدیل شد به یه تیر کینه توی دل من. پیش از عید بود. قبل از اینکه بیاد، تماس گرفت. و من وقتی فهمیدم دارن تشریف میارن، گورم رو گم کردم بیرون. که چشم دیدنش رو بعد از این همه سال نداشتم. و ندارم. اینکه چرا اینقدر نسبت به هم کینه داریم، باید توی خونواده ما زندگی کرده باشی و با ریز و درشتهاش بزرگ شده باشی تا بفهمی. البته همه مثه من نیستن. خواهرم که 7 سال از من بزرگتره، دقیقا برعکس منه. تلاش زیادی هم میکنه که ارتباط بین همه اعضا از سر گرفته بشه؛ اما خودش هم می دونه که آب در هاون کوبیدن فایده نداره. اما خونواده ما نمونه یه خونواده پدرسالار در آستانه فروپاشیه. یا شاید بهتر باشه بگم یه خونواده پدرسالار فروپاشیده اس. پدرم که نمی تونه وقایعی که بین فرزندانش اتفاق می افته رو درک کنه، در حسرت دور هم جمع شدنهای خونواده های سنتی و قدیمیه. بیچاره تنها چیزی که از پدرسالاری براش مونده، آروقیه که همیشه بعد از غذا (و گاهی هم به تناسب، وسط غذا) می زنه. تا همینجاش هم تنها حلقه پیوند ما به اصطلاح برادر و خواهر ها، وجود همین پدر و مادره. و می دونیم که هنوز سرشون رو زمین نذاشتن که ما همدیگه رو از یاد بردیم. و البته این هیچ ربطی به اختلاف دیدگاهها نداره. حداقل توی خونواده ما. چرا که دو تا برادر پاسدار دارم که اعتقادات دینی و موضع گیری های سیاسی شون دقیقا مثل همدیگه اس. و روی دیدن همدیگه رو ندارن. نمی دونم اونها چند ساله خونه همدگیه نرفته ان. ولی خب،...
البته زیاد هم اغراق گویی نکنم. امسال روز عید حدودا ۱۶-۱۵ نفری می شدیم توی خونه. ولی دقیقا یادمه که پارسال روز عید، تعدادمون بیشتر بود. و متاسفانه می دونم که سال دیگه،...
