نسبیتگرایی؛ تا کجا؟
این نوشته هم میتونه حکم اصلاحیه دو نوشته قبلیام باشه، و هم به قول علما، پاسخ به برخی شبهات وارده. توی مطلب «دنیاگریزی و واپسماندگی»، به چند نکته و مطلب اشاره کرده بودم. دو سه نکته اول رو خدا رحم کرد و به خیر گذشت. اما آخرین نکته که به ذکر گفتن بر میگشت، داد و هوار بعضیها رو بلند کرد. همیشه به دوستانی که اهل نوشتن هستند، توصیه میکنم اگه انتقادی به نوشتههاشون وارد شد، در درجه اول تلاش کنن تا اون رو به نقاط ضعف خودشون ربط بدهند و نه به کوتهفکری منتقدان و از اینجور توجیهات. خب، توی مطلب قبلی وقتی دیدم تقریبا همه نظرات، با نوشتههای من مخالف بود، فهمیدم که یحتمل کار خودم یه جاییاش ایراد داره (البته منظورم این نیست هر وقت همه مخالف آدم بودن، پس کار آدم ایراد داره). دوباره برگشتم و از اول خوندم. دیدم باید بهشون حق داد. خیلی تند نوشتم و خیلی از مرزها رو رعایت نکردم. خواستم متن رو اصلاح کنم؛ دیدم باید بخش آخرش رو به کلی یا حذف کنم و یا تغییر بدهم. بهتر دیدم توی یه متن جداگونه، هم پوزشخواهی کنم و هم یه سری نکات رو یادآوری کنم. البته اصطلاح «ور و ور» رو حذف کردم تا باعث رنجش خاطر خوانندههای بعدی نشه. ظاهرا همین کلمه به اندازه کل متن، اثر منفی گذاشته بود. همینجا از این بابت پوزشخواهی میکنم.
اما برگردیم به نظراتی که درباره این مطلب نوشته شده بود. اولین نظر که توسط پنج تا علامت سوال نوشته شده بود، اشاره کرده بود که چرا من شیوه زندگی خودم رو برتر از دیگران میدونم و تازه پام رو از این فراتر گذاشته، و این شیوه رو توصیه میکنم. در پاسخ به این دوست خواننده باید عرض کنم که مسلما هر کسی شیوه زندگیای که برای خودش انتخاب کرده، (البته اگه مختار بوده باشه) برتر میدونه. یادمه توی مطلب «اندر حکایت حسینی بودن» یکی از خوانندهها انتقاد کرده بود که چرا راه حل و شیوهای برای رفع این انتقاداتی که کردم، ارائه ندادم. و البته ایشون رو دعوت کردم تا دوباره اون متن رو بخونن تا متوجه بشن که از قضا، چند راهحل پیشنهادی هم داشتم. بهرحال نظر اون خواننده محترم (فارغ از کمدقتیشون در شناسایی راهحلها) کاملا به جا بود. همونطور که توی مطلب «ما ایرانیان منتقد» نوشتم، اصولا عادت ما به انتقاد و بلکه در واقع، نق زدنه و هیچوقت راهحل مناسبی به عنوان جایگزین ارائه نمیدیم. در ادامه نظر، این دوست خواننده نوشته بودن گاهی اوقات آرامشی که از ذکر گفتن به آدم دست میده، از تفکر درباره مشکلات جامعه حاصل نمیشه. با این نظرشون کاملا موافقم. ایراد عمده کار من هم به همینجا بر میگشت که نتونسته بودم حق مطلب رو ادا کنم. من خواستم تأکید داشته باشم به اینکه چرا واعظین ما همیشه یه طرف قضیه رو میگیرن و فقط میخوان که مردم اوقات فراغت و بیکاریشون رو به کارهایی مثه ذکر گفتن بگذرونن. و من خواستم بگم که لازم نیست آدم همیشه فقط ذکر گفتن رو در پیش بگیره و کارهای مفید دیگهای هم هست که بشه توی بیکاری انجام داد. اما ظاهرا خودم از اونور قضیه افتادم. و الا خیلی اوقات پیش میاد که آرامشی که خودم بهش نیاز دارم رو نمیتونم از دل کوهنوردی و رفتن به بیشهزارهای خلوت زایندهرود و... به دست بیارم. در اینجور مواقعه که خودم هم به جاهایی پناه میبرم که برام جای تعجب داره. زمانی که خوابگاه ولنجک بودم، در اینگونه مواقع میرفتم امازاده صالح تجریش. البته اعتراف میکنم که به زیارت نمیرفتم؛ بلکه میرفتم تا یه گوشه واسه خودم خلوت کنم و حس بگیرم. آرامش عرفانیای که اینجور اماکن توی روح ما بوجود میاره، به اندازه عمر یه فرهنگ و تمدن درازا داره و من نمیتونم خودم رو از این بابت گول بزنم. و البته فکر میکنم دیگران هم نمیتونن خودشون رو گول بزنن و بگن که این آرامش، هیچ ربطی به القاء کردنها از دوران کودکی تا به حال نداره. آخرین نکتهای که توی اون نظر نوشته شده بود، به من انتقاد وارد میکرد که من چجور مردمنگاری هستم که مردم رو به باد تمسخر میگیرم. اگه منظورشون از تمسخر کردن، همون اصطلاح «ور و ور» کردنه، که هم پوزشخواهی و هم حذفش کردم. اما غیر از این نمیدونم جایی دیگه هم نشانی از تمسخر دیده بودن یا خیر؟ و البته حالا حرف اصلیام هم اینه که آیا یه مردمنگار، حق اظهار نظر کردن داره یا خیر؟ بذارین با یه مثال ساده، بیشتر این مسئله رو توضیح بدهم. افرادی که هنگام رایگیری به عنوان مراقب بالای صندوقهای رأی میایستن، تا وقتی که بالای صندوق رای ایستادن، حق هیچگونه اظهار نظری درباره آراء مردم ندارن. اما اولا خودشون هم به عنوان یه شهروند، حق رای دادن دارن. و ثانیا زمانی که بالای صندوق و به عنوان ناظر و مراقب نایستاده باشن، میتونن دیگران رو از رای دادن به یه نفر برحذر بدارن و در عوض، برای رای دادن به فردی دیگه تشویق کنن. این قضیه رو میشه درباره یه مردمنگار، مردمشناس، و جامعهشناس هم مطرح کرد. من به عنوان یه مردمنگار، زمانی که در حال انجام مردمنگاری هستم، حق هیچگونه داوری ارزشی درباره اعمال و رفتار مردم تحت مطالعهام ندارم. اما آیا تمام طول زندگی من در انجام مردمنگاریها خلاصه میشه؟ درسته که وقتی آدم بینش مردمنگاری رو فرا گرفت و در واقع اون رو درونی کرد، همیشه اعمال و رفتار مردم رو فراتر از نگاه دیگران میبینه، اما این مسئله نافی حق اظهار نظر درباره این اعمال و رفتار نیست. من همونطور که بالای وبلاگم نوشتم، بیشتر نوشتههای این وبلاگ، انتقاداتی است همراه با طنز و کنایه درباره برخی هنجارهای اجتماعی. و در ادامه هم توضیح دادم یه چیزی شبیه «خلقیات ما ایرانیان» یا «جامعهشناسی خودمانی» خواهد بود. آیا باید مرحوم جمالزاده و یا حسن نراقی رو به خاطر این انتقادات به ایرانیها، مورد بازخواست قرار داد؟ میشه انتقادات اونها رو نقد کرد و گفت که مثلا در اینجا این مسئله، نظر شخصی شماست و در دنیای واقعی ایرانیها، اینگونه نیست. و یا فلان قضیه رو بیش از حد بزرگنمایی کردهاید. اما نمیشه محکومشون کرد که شما اصلا حق نداشتید درباره خلقیات مردم، انتقاد بنویسید. اگه قراره که من فقط مردمنگاری بنویسم و توصیف و تحلیل کنم که اینها در درجه اول، چکار میکنند؟ و در درجه دوم، چرا این کار را میکنند؟ به نظرتون تا چه حد میتونه مفید باشه؟ اگه قرار باشه من به عنوان یه مردمنگار، هر عملی که از مردم سرزمینم سر میزنه رو فقط ثبت کنم، به نظرم این دانش به درد لای جرز هم نمیخوره. پس رشته پزشکی اجتماعی از بنیان زیر سوال میره. من چهار سال پشت سر هم درباره مراسم قمهزنی در اصفهان تحقیق میکردم. یادمه اولین باری که وارد حمامی شدم که قمهزنها پس از اجرای مراسم، به اونجا میرن تا خونهای سرشون رو بشورن، چیزی نمونده بود که بیهوش بشم. دیدن افراد برهنهای که تمام سر و صورت و حتی بدنشون رو خون گرفته واقعا صحنه وحشتناکی بود. اون هم توی حموم تاریک سِدِه (یا همون خمینیشهر). اما با این وجود هر وقت درباره این مراسم از من سوالی پرسیده میشد، دیدگاهم جوری بود که همه فکر میکردن دارم از این مراسم دفاع میکنم. در حالی که فقط قصدم این بود که فضایی که یک قمهزن در اون، قید خیلی چیزها رو میزنه تا عملش رو انجام بده، به تصویر بکشم. ولی در عین حال و همیشه در یک عمل پارادوکسی، تلاشم این بوده که ببینم چجوری میشه با توجه به همین فضا، فرد رو متقاعد کرد که از این کار، دست برداره. خب به نظرتون کارم به عنوان یه مردمنگار اشتباه بوده؟ به عنوان یه مردمنگار، به قمهزنها در خیلی از مواقع حق میدادم که قمه بزنن؛ چون میدونستم اگه کسانی دیگه هم در این فضا قرار بگیرن، احتمالا همین کار رو خواهند کرد. اما به عنوان یه شهروند ایرانی، نمیخواستم این کار، نمادی از فرهنگ مذهبی ایرانیها بشه. یه مثال سادهتر میزنم. فرض بگیریم اصلا یه مردمنگار وارد قبیلهای شده که بر طبق فرهنگ خودشون، انسانها رو قربانی میکنن. خب حالا این فرد مردمنگار، اگه امکان جلوگیری از این عمل رو داشته باشه، باید چیکار کنه؟ بگه بر اساس دیدگاه نسبیتگرایی فرهنگی، اونها رو باید به حال خودشون رها کرد تا به سنن خودشون عمل کنن؟؛ و یا اینکه باید جلوی انجام این عمل غیر انسانی رو بگیره؟ آیا اونجا هم میشه گفت که نباید به جای اونها تصمیم گرفت؟ بگذریم از اینکه خیلیها از این استدلال، معادلههای دو دو تا پنج تایی بیرون میکشن. به عنوان زنگ تفریح بگم: همین آقای رحیمپور ازغدی که سخنرانیهای داغ میکنه، یه بار در توجیه ضرورت ولایت فقیه داشت میگفت: «بعضی چیزها ضرورتشون از روز هم روشنتره. حتی اگه هیچ کس هم نپذیره. مثلا اگه تمام مردم گفتن دو دو تا میشه پنج تا؛ آیا باید پذیرفت؟ معلومه که خیر. بنابراین اگه همه مردم هم بگن ولایت فقیه رو قبول نداریم، مصداق همین مثاله». حالا امیدوارم این استدلال من رو با این آقا یکی فرض نکنین.
یه نظر دیگه، توسط «منتقد» ارائه شده بود. در بخشی از نوشتهاش، اشاره کرده بود که چرا من این همه انتقاد میکنم؟ من دارم تلاشم رو میکنم تا اونجایی که میشه، سیاه و سفید نبینم. حالا اینکه چقدر موفق بودم یا نبودم، بر عهده دیگرانه و برای همینه که نظراتشون برام مهمه. اما حتی توی همون نوشته هم سعی کردم سیاه و سفید نبینم؛ و مثلا چند جا اشاره داشتم به عملکرد خیلی خوب پلیس راه در ایام نوروز. و این با وجود دلخوریام نسبت به خیلی از اقدامات نابجای نیروی انتظامی و حتی راهنمایی و رانندگیه. در انتقاد به همین راهنمایی و رانندگی بود که یه مطلب توی روزنامه شرق و یکی توی همبستگی نوشتم. و در ادامه هم به نوعی اعتقاد من رو نسبت به اعلم بودن خدا جویا شده بودن (البته به زبان طعن) که در همون بخش نظرات، تا حد ممکن پاسخ دادم.
و باز یه نظر طولانی از همون پنج تا علامت سوال. نوشتهاند که پیش از اومدنشون به دانشگاه، خیلی با ایمانتر بودن. اما الان به همه چیز شک دارن. اتفاق فکر میکنم ایمانی که الان بهش برسن، در ظاهر هر چقدر هم که باشه، محکمتر از اون ایمانیه که قبلا داشتن. الان با تفکر و مطالعه به اینجا رسیدن. اما پیش از اون، فقط به واسطه ارشاد دیگران. ارشادهای یک جانبهای که هیچ طرف مقابلی برای سنجش این ارشادها وجود نداشت. انتقادات من به دین و مذهبم، از سر هوا و هوس نیست که مثلا شیفته دین و مذهب دیگه ای شده باشم. گاهی اوقات دوستان اهل تسنن که انتقاداتم رو نسبت به برخی اعتقادات شیعه میشنوند، این رو میذارن به حساب گرایشم به تسنن. اما واقعیت اینه که از کتابهای اهل سنت هم خیلی مطالعه کردم و به جرات میگم از همه عوام اهل سنت، اطلاعاتم بالاتره. همه جلدهای صحاح رو یه بررسی کلی کردم، و خیلی از کتابهای حوزه علمیه زاهدان رو واسه خودم تهیه کردم و خوندم. به نظرم اونها هم به همین اندازه لنگ میزنن. این رو به راحتی توی بحثهای کوتاهی که باهاشون میکنم، به اثبات میرسونم. اگرچه همیشه از این بحثهای بدون نتیجه گریزانم، اما گاهی پیش میاد. البته یقینا اطلاعاتم درباره مذهب تسنن، به اندازهای نیست که با یک مولوی سنی مناظره کنم، اما از پس دینورزان سادهشون به خوبی بر میام. همیشه وقتی به نقاط ضعف دیگر ادیان و مذاهب پی میبرم، ترجیح میدم به گفته ویلیام آلستون که یکی از پلورالیستهاست عمل کنم: «تا وقتی دلیلی بیرونی و بیطرف در دست نباشد که نشان دهد یکی از طریقتهای رقیب، برتر از طریقه خود من است، تنها راه خردپسندی که برای من باقی میماند این است که به طریقتی که خود من با آن آشناتر هستم و رفتار مرا در جهان به نیکی جهت میدهد، محکم بچسبم». اینها رو گفتم تا شاید باور کنید که همینجوری و رو دلی حرف نمیزنم. ضمن اینکه بزرگ شدن توی خونوادهای که سه تا پاسدار توش باشه و یه روحانی مرد و دو تا روحانی زن، به علاوه پدر و مادری که حتی صدای شجریان رو حروم میدونن، خود به خود و ناخواسته اطلاعات دینی زیادی رو در اختیارت میذاره.
اما منظور چند علامت سوال رو متوجه نشدم، اونجا که نوشته بود: «اگر اسلام و یا تشیع را قبول کردیم...». اولا بگم که میدونم منظور ایشون از اوردن «یا» بین اسلام و تشیع، یه اشتباه سهویه و در واقع میخواستن «و» بذارن. اما من اصلا یادم نمیاد وقتی به دنیا اومدم، یا حتی در دورههای بعدی، یه مراسمی برام برگزار کرده باشن و من هم با آگاهی، اسلام و تشیع رو پذیرفته باشم. اگه برای کسی دیگه چنین مراسمی برگزار شده، خوشحال میشم بهم اطلاع بده تا یه مردمنگاری درباره این مراسم انجام بدهم (و البته قول میدم که مسخره نکنم). والبته آیینهای پاگشایی که در برخی فرقه ها و مذاهب هست (مثه جوز شکستن اهل حق)، در واقع اون هم دعوت فرد تازه به سن بلوغ رسیده است به آیین آبا و اجدادی، و نه تفکر و پذیرش هر دین دلبخواه. من تا اونجایی که یادمه، از وقتی چشم باز کردم همه بهم میگفتن اسلام برترین دینه، علی آدم خوبی بوده، و فلانی و فلانی بد بودن. بحثم بر سر درستی یا نادرستی این عبارات نیست. بحث بر سر اینه که برخلاف نظر این دوستمون، اسلام و تشیع رو برای ما قبول کردن. یا به عبارت دیگه، برای ما قبولوندن. البته ناگفته نذاریم که اسلام تأکید کرده که باید با تفکر و تدبر این دین و احکامش رو پذیرفت. به مصداق آیه «لا اکراه فی الدین». اما خب اگه خدای ناکرده تفکراتتون به اینجا برسه که دینی دیگه رو ترجیح دادین، مهدورالدم خواهید بود و ریختن خونتون مباح. اما درباره وبر که به عنوان نمونه اوردن، و اینکه کارش نهایتا به تیمارستان کشید، فکر میکنم به اندازه کافی به جهان دانش و علوم اجتماعی خدمت کرد. ای کاش من هم به اندازه نصف اون بتونم خدمت کنم، کارم به تیمارستان که سهله، به هرجای دیگه هم که بکشه، باکی نیست. و در ادامه، این دوست نظر نویسمون نوشته که «نگاه اعتقادی به دین داشتن، آخر و عاقبت خوشی نداره» که البته فکر کنم دوباره اشتباه سهوی بوده و در واقع، منظورشون «نگاه انتقادی» است. و جمله آخرشون رو هم که اصلا متوجه نشدم «هر کسی که به دین انتقاد کنه لا مذهب نمیشه شواهد تجربی این رو نشون داده برید مطالعه کنید». شاید اشارهای بوده به پاسخ من در بین نظرات. اما نمیدونم شواهد تجربی رو از کجا بیرون کشیدن. تا اونجا که من از سرگذشت خیلی از منتقدان آگاهم، همه از نظر مذهبیون به لامذهبی متهم شدن. از لوتر پایهگذار پروتستان در غرب گرفته، تا امثال کسروی در گذشتهای نه چندان دور که به دست فداییان اسلام! به هلاکت[؟] رسید؛ و سروش که پیش چشممون میبینیم دارن چیکارش میکنن. کسی که به قول یکی از شاگرداش، نماز شبش ترک نمیشه، صرفا به خاطر انتقاد به برداشتهای دینی یک جانبه، کارش به جایی رسیده که کافر خطاب میشه، شلوارش رو سر کلاس درس از پاش در میارن، چادر از سر دخترش میکشن و حالا هم یکی مثه مجید مجیدی (که البته توی حوزه فیلم و سینما واقعا آدم ارزشمندیه) بدون اینکه بفهمه معنای «تجربه نبوی» و... چیه، اظهارات سروش رو برابر با اهانت به پیامبر میدونه و کلی هم مورد حمایت قرار میگیره. اگه این دوستمون موردی رو سراغ داره که کسی به دین نقد وارد کرده و بر اساس «شواهد تجربی مطالعه شده» لامذهب خطاب نشده، ما رو هم در جریان بذاره. البته یه دسته نقد هست از نوع «شریعتمداری» گونه. که فقط کم مونده بود به مخالفان احمدینژاد، فحش خواهر و مادر بده؛ و از طرف احمدینژاد به عنوان «منتقد منصف» دولت شناخته شد! اگه منظور از این نوع انتقادات بوده، من تسلیم. اما بهرحال از انتقاداتی که در بسیاری موارد، کاملا بجا و درست بود سپاسگزارم و باز هم نسبت به برخی اصطلاحات به کار رفته توی نوشته مورد نظر، پوزش میخوام. و بدون قلمبه گویی میگم که همیشه به این دست انتقادات و یادآوریها نیازمندم.

