بهرام که گور میگرفتی همه عمر (بخش نخست)
سال گذشته که میخواستم دانشجوها را برای اردوی علمی به روستای «حوض ماهی» (از توابع شهرستان مبارکه اصفهان) ببرم، دانشجویان ترمهای پایین اصرار داشتند که آنها هم در این اردو شرکت کنند. در این راه، وساطت دکتر شارعپور هم وزنه را به نفع آنها سنگین کرد. اما چون تاکید داشتم که حتما باید ابتدا روش پژوهش میدانی را خوب یاد گرفته و بعد وارد میدان شوند، قول دادم که سال دیگر (که همین امسال باشد) دانشجویان درس انسانشناسی فرهنگی را برای انجام پژوهش، به اردوی علمی مشابهی ببرم. و هنوز چشم بر هم نزده بودم که یکسال گذشت و انا لله، و انا الیه راجعون! تجربه سال گذشته نشان داد که اگرچه از عهده کنترل دانشجویان بر میآیم، اما دست تنها خسته میشوم. بنابراین امسال اصرار داشتم که تنها در صورتی این اردو برگزار شود که شخص دیگری از طرف دانشگاه، مسئولیت آنرا بر عهده بگیرد. گزینههای زیادی برای این کار مطرح بودند. اما مانند سال گذشته، هر چه به روز حرکت بیشتر نزدیک میشدیم، از تعداد آنها کاسته میشد. تا آنجا که دوباره این مسئولیت بر عهده خودم نهاده شد.
اما اینکه اردو در کجا برگزار شود؛ با این استدلال که بچههای دانشگاه، عموما بومی مازندران و یا تهران هستند (که هر دو منطقه جنگلی و یا تقریبا کوهستانی است)، بنابراین بهتر است همانند سال گذشته، روستایی کویری انتخاب شود. موضوع را با آقای نمازی (مدیر کل گردشگری روستایی و عشایری سازمان میراث فرهنگی کشور. از آن آدمهای فرهنگی و خوشفکر است و به واسطه تحصنش به همراه دیگر نمایندگان معترض در صحن مجلس ششم، برای انتخابات اخیر (مجلس هشتم) تایید صلاحیت نشد) در میان گذاشتم. ابتدا روستای «ماخونیک» در استان خراسان جنوبی را معرفی کرد که مردم آن ضمن داشتن ویژگیهای فرهنگی خاص خود، از نظر زیستی نیز از دیگر مردمان متمایزند. به گونهای که متوسط قد آنها از 150 سانتی متر تجاوز نمیکند. اما مشکل اینجا بود که از آمل تا ماخونیک حدود 24 ساعت راه در پیش بود که رفت و برگشت، مجموعا چهل و هشت ساعت از زمان را به خود اختصاص میداد و در کنار آن، خستگی طول راه و هزینههای سفر و... نیز مطرح بود. دوباره با آقای نمازی مشکل را مطرح کردم و این بار، روستای «قورتان» از توابع «ورزنه» (نزدیکترین شهر به تالاب گاوخونی) در استان اصفهان را پیشنهاد کرد. آنچنانکه میدانیم، روستاها و شهرهای قدیمی عموما در میان بارو و حصاری قرار گرفته بودند که آنها را از گزند راهزنان و دشمنان و... نگاه میداشت. روستای قورتان هنوز این حصارش را که قدمتی بیش از هزار سال دارد، حفظ کرده است و تعدادی خانه هنوز در آن قرار دارد.
زبان اهالی آن روستا نیز گویشی احتمالا پهلوی است که خود اهالی آنرا «ولایتی» مینامند. زنان روستا هم همگی با چادرهای رنگی گلدار در معابر عمومی ظاهر میشوند. فاصله زمانی 12 ساعته بین آمل با این روستا که میشود با اتوبوس پیمود، آن را در اولویت قرار داد. دو هفته پیش از موعد اردو، با خواهر زادهام (که استحکام رابطهمان، به دوستیمان است و نه به خواهرزادگی و دایی) راه روستا را در پیش گرفتیم. به ترمینال جی (اصفهان) که رسیدیم، فهمیدیم ورزنه، سرویس منظم و مرتبی ندارد. یک ساعتی معطل شدیم تا رضایت راننده اتوبوس سرویس دانشگاه ورزنه را به دست آوردیم و آویزانشان شده و راه افتادیم. بیش از یک ساعت طول کشید تا مسیر 100 کیلومتری اصفهان-قورتان را پیمودیم. حدود پنج کیلومتر مانده به ورزنه، تابلو «قورتان» و «بلان» را میبینیم که جاده انحرافی سمت چپ را نشان میدهد. پیاده شدیم و سه-چهار کیلومتر فاصله تا قورتان را با یک وانت بار رفتیم. هماهنگیها را با آقایان توکلی (دهیار پیشین روستا) و باقری (عضو شورای اسلامی روستا) به عمل آوردیم. باقری تاکید داشت که هیچ مشکلی وجود ندارد، به شرط آنکه دانشجویان شئونات اسلامی را زیر پا نگذارند که حساسیت مردم را بر خواهد انگیخت.
خلاصه، گشتی در روستا زده و پیاده به طرف جاده اصلی به راه افتادیم. گمانم چهل دقیقه در گرمای ظهر پیادهروی کرده تا به جاده رسیدیم و از آنجا هم پس از چند بار سوار و پیاده شدن، خودمان را به اصفهان رساندیم.
همه هزینه اردو را نمیشد بر گردن دانشجوها گذاشت. پیشنهادهای مختلفی مطرح شد که چقدر از هزینه بر عهده دانشجوها باشد. من با بیش از 15 هزار تومان برای هر دانشجو مخالف بودم. که به نظرم همین مبلغ هم برای عدهای سنگین است. همین هم شد. بقیه هزینه را آقای ترزبان (معاونت دانشجویی دانشگاه) به نیابت از دانشگاه به گردن گرفت. در اردوی سال گذشته، دانشجوها دچار نوعی سردرگمی بودند که متناسب با هر موضوع (که برای گروههای مختلف) مشخص کرده بودم، دقیقا چه نوع دادههایی را گردآوری کنند. بنابراین امسال لقمه نیمه آماده را برایشان فراهم کردم و فرمی در اختیار هر گروه قرار دادم که دقیقا جزئیترین موارد مورد نیاز برای هر موضوع را تعیین کرده بود. این فرم توسط آقای علیرضا حسنزاده در پژوهشکده مردمشناسی سازمان میراث فرهنگی تدوین شده است. در کنار این فرم، یک برگه یک صفحهای نیز به هر دانشجو دادم که نکات لازم را یادآوری کرده بودم. مثلا توضیحاتی درباره زمان و مکان اردو، لوازم مورد نیاز و... . همچنین تاکید کرده بودم که خانمها با چادر و آقایان با پوشش غیر زننده در اردو شرکت کنند و هر کس اعتقاداتش اینها را نمیپذیرد در این اردو شرکت نکند (آخر به گمانم اعتقاد تنها این نیست که چادر سر کردن را ارزش بدانیم. ممکن است شخصی عقیده داشته باشد که نباید چادر سر کند و به نظرم این عقیده هم هیچ کم از عقیده افراد معتقد به حجاب ندارد. چنین فردی هم میتواند اعتقادات محکمی داشته باشد که البته با اعتقادات رایج همخوان نیست. اما بهرحال به نظرم معتقد است. به همان اندازه که دیگران معتقدند). شنبه (18/2/1387) از خانه خارج شدم. یکشنبه را در تهران و به رتق و فتق امور شخصیام گذراندم و دوشنبه سر کلاسهای آمل حاضر شدم. سه شنبه را با دانشجویان دانشگاه نور سر و کله زدم و چهارشنبه دوباره به آمل برگشتم تا همراه و همسفر دانشجویان، به اصفهان بروم. کارهای شخصی خودم هنوز نیمه تمام مانده بود. دو مقاله نیمهکاره داشتم که تا ساعت 4 بعدازظهر به هر ترتیبی که بود، تمامشان کرده و با ایمیل، به مدیر پروژه رساندم. ازپای رایانه که برخواستم، تجمع آماده دانشجویان را در حیاط دانشگاه دیدم. برخی به تنهایی و برخی با خانوادههایشان. نگاههای زیرچشمی و یواشکی پدر و مادرها روی شانههایم سنگینی میکرد. یقین دارم برخیهاشان با دیدن من و کم سن بودنم، به شک و تردید افتادند. نمیدانم ترس از شکستن دل فرزندانشان باعث رضای اجباری به فرستادن آنها به اردو شد و یا رودرواسی (که اگر اشتباه نکنم در کتاب «غلط ننویسیم» نوشته احمد نجفی، صورت مکتوب «رودربایستی» هم برایش ذکر شده) با من. با تاکسی خودمان را به پایانه آمل رساندیم که اتوبوس ایرانپیمای آقای جعفری (راننده اصفهانی که سال گذشته هم دانشجوها را با هم ایشان به حوض ماهی برده بودم) در آنجا منتظرمان بود. پیش از سوار شدن، یکی از دانشجوها را که حدس میزدم (و مسئولین دانشگاه هم همین حدس را میزدند) ممکن است بخواهد تکروی کند، به کناری کشیده و تلاش کردم توجیهش کنم که هیچ گامی فراتر از گام جمع بر ندارد و طبق همان چیزهایی عمل کند که در طول اردو، سفارش میکنم. کمی ان و من کرد. و من هم تلاش کردم توجیهش کنم. اینکه چقدر موفق شدم، بماند تا بقیه ماجراها را که تعریف کردم. همینطور که مشغول انجام کارها بودم، پدر یکی از دانشجوها مرا به کناری کشید و کلی توصیه و سفارش کرد که هر چقدر میخواهم، سختگیری کنم. اما مراقبشان باشم؛ که این اولین سفر دور بسیاری از دانشجویان بدون والدینشان است. گوشم به حرفهاش بود و چشمم به چشمان خمار و سبیل خوشتیپش. ظاهر جذابی داشت. خیالش را آسوده کردم. حدود ساعت 6 عصر، اتوبوس در میان بدرقه پدر و مادرها به راه افتاد. هیجان و خوشحالی را در چشمان تکتک دانشجوها میشد دید. دیدن همین صحنهها بیش از هر چیز دیگر، خستگیها را از تنم بیرون میکرد. از لذتشان لذت میبردم. اتوبوس را دربست کرده بودم تا بچهها راحتتر باشند. راه که افتادیم، با رضا محمدی تماس گرفتم و هماهنگ کردم که ساعت 11 شب سه راه تهرانپارس منتظرمان باشند تا سوارشان کنیم. از بچههای سینمایی است. کارمند موسسه سینمایی فارابی و عضو انجمن منتقدین سینما و دبیر اجرایی کانونهای «فیلم تاریخ» و «فیلم معناگرا» و فیلمنامهنویس و نمیدانم کلی از اینجور کارها. اما یک هفته پیش با او تماس گرفته بودم تا در این اردو همراهمان باشد. که به مستندسازی هم علاقهای خاص دارد. ویژگیهای روستا را که باش در میان گذاشتم، پیشنهادم را پذیرفت. مثل همیشه، خودمانی و بی شیله پیله. کمتر کسی را دیدهام که مانند او و بدون هیچ بخلی، هر آنچه در توانش هست برای دیگران انجام دهد. میداند که موضوع مورد علاقهام، سینمای تاریخی است و همین است که به محضی که یک فیلم تاریخی به دستش میرسد (و انصافا چه فیلمهای نابی!)، نسخهای برای من تهیه میکند. قرار شد در این سفر، یک فیلمبردار مجرب نیز همراه خودش بیاورد. آقای صرافی که از همکارانش در موسسه فارابی است. کمی که از آمل دور شدیم، سر و صدای بچه ها هم کمکم بالا رفت. یکی به دوستش متلک میگفت و میخندید؛ دیگری صدای موسیقی گوشی همراهش را زیاد کرده بود و یکی هم دست میزد. بخاری که از من بلند نشد، از راننده خواستند که صدای ضبط را زیاد کند. و او هم که انصافا آدم باحالی است، دریغ نکرد. و صدای شرپ شرپ دست زدن بچهها بلند شد. گاهی هم یکی از پسرها به تقلید از رضا صادقی، ترانهای میخواند و در میان متلکهای دیگر پسرها، خانمها با دقت گوش میدادند. از امامزاده هاشم (که مرز مازندران و تهران است) گذشتیم که اتوبوس برای نماز و شام ایستاد. کنار امامزاده حمزه. نمازم را شلنگ و تختهای خواندم و از فروشگاه، تعدادی کنسرو ماهی و نان خریدم. سوار اتوبوس که شدیم فهمیدم که تعداد زیادی از خانمها شامشان را آوردهاند. پسرها هم بینصیب نماندند. اگرچه به هر دو نفر، یک کنسرو ماهی هم دادم. تهران، طبق قرار، رضا و همکار فیلمبردارش را سوار کردیم. بعد از قم هم در جلوی یکی دو سوهان فروشی توقف داشتیم. و باز راه افتادیم تا صبح که نماز صبح را در مسجدی در میمه (به گمانم) خواندیم و باز راه افتادیم. به اصفهان که رسیدیم، شوری در بین بچهها افتاده بود. یاد تصنیف به اصفهان رو استاد تاج اصفهانی افتادم. بدون مقدمه شروع کردم به خواندن. گمان نمیکنم هیچ یک از دانشجوها انتظار چنین عملی را از جانب من داشت. اما یاد روزهایی افتادم که در جمع پیرمردها، زیر پل خواجو من هم آوازی یا ترانه و تصنیفی میخواندم. شعر این تصنیف را ملکالشعرای بهار در سال 1311 یا شاید هم 1312 که در تبعید در اصفهان به سر میبرد، سروده بود:
به اصفهان رو که تا بنگری بهشت ثانی
به زندهرودش سلامی ز چشم ما رسانی
ببر از وفا کنار جلفا
به گلچهرگان سلام ما را
شهر پر شکوه، قصر چلستون، کن گذر به چارباغش
گر شد از کفت، یار بیوفا، کن کنار پل سراغش
بنشین در کریاس، یاد شاه عباس، بستان ازدلبر می
بستان پی در پی، می از دست وی، تا کی تا بتوانی
ساعتی در جهان خرم بودن، بی غم بودن، بی غم بودن
با بتی دلستان همدم بودن، محرم بودن، با هم بودن
ای بت اصفهان، زان شراب جلفا، ساغری در ده ما را
ما غریبیم ای مه، بر غریبان رحمی، کن خدا را
و الحق و الانصاف که برخی بینظمیها در وزن شعر را استاد تاج در هنگام خواندن، محو کرده است. خلاصه، از اصفهان هم به قصد قورتان خارج شدیم و کمی بیش از یک ساعت طول کشید تا به قورتان رسیدیم. و برای رسیدن به قورتان هم باید از میان بلان میگذشتیم. زودتر از دانشجوها پیاده شدم و راه خانه توکلی (دهیار پیشین) را در پیش گرفتم. خودش زودتر به پیشوازم آمده بود و مشغول مرتب کردن خانهای بود که برای اسکان دانشجویان در نظر گرفته بودند. چند تن دیگر از اهالی هم به تکاپو افتاده بودند. عسگری، دهیار فعلی، فاطمی، مسئول انجمن دوستداران میراث فرهنگی قورتان، و باقری، عضو شورای اسلامی روستا. چند تخته فرش از مسجد و کمی هم ظرف و کتری و یک عدد گاز و سیلندر گاز (نمیدانم از کجا) و چند قالب پنیر و تعدادی نان و مقداری قند و شکر و... هم آوردند. همین که وارد خانه شدیم، شارژرهای موبایل از ساکها بیرون آمد و هر کسی به دنبال پریز برق میگشت. و چه سورپرایزی بود وقتی فهمیدند برق خانه قطع است! خودم از هفت دولت آزاد بودم که موبایل ایرانسل داشتم و در انجا آنتن نمیداد. المنتلله کسی را هم ندارم که نگرانم باشد و بخواهد بهم زنگ بزند یا برایم پیامک (که برابر نهاده فرهنگستان است برای اساماس) بفرستد. دقیقا یکسال پیش که از اردوی حوض ماهی برگشتیم، موبایل خط تهرانم به خاطر بدهی زیاد، قطع شد و امروز و فردا کردنهای من (از سر فقری که امیدوارم به فحشا نکشاندم) تا امروز ادامه دارد. موقتا یک خط اعتباری ایرانسل خریدم که الحمدالله در روستا گردیهای من، به کارم نمیآید و در واقع به فریادم میرسد تا گاهی هم فقط سی دل خودم، تنها باشم و تنها. اما بهرحال سر و صدای بچهها در آمد. به ویژه وقتی فهمیدند که دستشویی خانه، لوله آب ندارد. و خانه هم که علی ماشاءالله پر از گرد و غبار بود. تعدادی از بچهها شروع کردند به غر زدن که: «اینجا دیگر کجاست که ما آمدهایم؟!». بهشان گوشزد کردم که برای تحقیق به روستا آمدهاند و نباید انتظار هتل پنج ستاره داشته باشند. با این وجود، با آقای باقری به یکی از مدارس روستا رفتیم و ازآنجا هم بازدید کردیم تا پس از تعطیلی دانشآموزان، به اینجا نقل مکان کنیم. فردا هم که جمعه بود و دانشآموزی نمیآمد. بقیه روزها را هم یکجوری برنامهریزی کردیم که مشکلی پیش نیاید. به خانه محل اسکان دانشجوها که برگشتم، همان دانشجوی کذایی که دیروز باش حرف زده بودم را دیدم که لباس پوشیده و آماده رفتن است. تذکر داده بودم که همه دانشجوها باید تا ظهر استراحت کنند تا بعدازظهر بتوانند با انرژی وارد میدان پژوهش شوند. اما این دانشجوی ما مثل اینکه نقشهها کشیده بود و میگفت که: «من نیازی به استراحت ندارم. باید پژوهشم را از همین حالا شروع کنم که وقت کم نیاورم» و از اینجور حرفها. تلاش کردم یادآوریاش کنم که باید پیرو جمع باشد. اما تلاشم بیهوده بود. به گوشش نمیرفت. ناچار شدم به زور متوسل شده و تهدیدش کنم که با دانشجویانی که سر خود عمل میکنند، برخورد خواهم کرد. ناراحت شد و غرغر کنان، به گوشهای خزید. هدفم از این کار،جلوگیری از یک عمل خاص نبود؛ بلکه میخواستم گربه را دم حجله بکشم. که اگر اینچنین نمیکردم، یقینا افسار اردو از دستم خارج میشد. خودم هم خواستم ساعتی استراحت کنم. اما بحثهای به اصطلاح فلسفلی و اعتقادی همین دانشجو با یکی دیگر از دانشجوها، به داد و بیداد کشیده شده بود و نه تنها خواب را از پسرها، که حتی از دخترها که در اتاقی دیگر بودند نیز ربود. تا آنجا که سر و صدای آنها هم در آمد. ساعت یک بعدازظهر، بچهها دوباره ساک و وسیلههاشان را جمع کردند و به طرف مدرسه شهید منتظری (که البته تابلویش ناقص بود) که در طرف دیگر روستا قرار داشت، راه افتادیم. نمازخانه که فرش داشت، شد مکان استراحت خانمها. اما از حق که نگذریم، استراحت چندانی نداشتند. چرا که اتاق غذاخوری (که همه سر یک سفره مینشستیم) و اتاق جلسات هم همانجا بود. یکی از کلاسها را هم جارو کردیم (به کارگیری فعل جمع، صرفا از جهت احترام به خودم است) و یکی دو تخته فرش هم در آنجا انداختیم به عنوان محل استراحت پسرها. باز هم از حق نگذریم، پسرها هم استراحتی نداشتند. که مرتب هرهر و کرکرشان بلند بود و سر و صدای خانمها را در میآوردند. به ویژه زمانی که چشم مرا دور میدیدند. ناهار را از خدمات آشپزی روستا برایمان آوردند. ظاهرا قبلا از طرف مسئولین مذکور روستا، هماهنگ شده بود. چلو کباب کوبیده. به دل بچهها که حسابی چسبید. به ویژه با آن غذاهایی که در دانشگاه به خوردشان میدهند. چند دقیقه استراحت و بعد آقای فاطمی که پیشتر نوشتم چکاره است، شروع به ارائه توضیحاتی درباره روستا نمود. که قورتان، همان «گورتان» است که پس از اسلام، در تلفظ عربی که «گ» ندارند (نمیدانم چه داشتند که این یکی را پیشکششان کنیم. تازه، همه دلخوشیشان به همین زبانشان است!) مثل خیلی چیزهای دیگرمان که زیر و رو کردند (و از جمله همین زبانمان که حالا متوسط، سی درصد واژههایمان عربی است)، نام روستا هم تغییر یافت. و گورتان احتمالا به سبب فراوانی گور خر بوده و بهرام گور هم احتمالا در همین باتلاق گاوخونی و به دنبال گور خری، به باتلاق فرو رفت. وجود «قصر ورام شاه» (بهرام شاه) در نزدیکی روستا هم میتواند بر استحکام این فرض بیفزاید. بعد هم از قلعه تاریخی قورتان گفت که قدمتی حداقل برابر با 1090 سال دارد و احتمالا پیش از آن هم قلعهای دیگر بوده که این قلعه کنونی، به جای آن بنا شده است. هنوز تعداد اندکی خانواده در خانههای درون قلعه زندگی میکنند. اما بیشتر اهالی روستا، چند سالی است که خانههای جدیدشان را بیرون از قلعه بنا کرده و از ساختمانهای کاهگلی درون قلعه به عنوان آغل حیوانات و یا انبار استفاده میکنند.
ساعت حدود 4 بعدازظهر، بچهها به صورت گروهی به طرف روستا به راه افتادند. گروهها 4 نفره و 5 نفره بود و به اجبار، در هر گروه یک پسر گنجانده بودم تااز پیشامدهای احتمالی، جلوگیری شود (و البته با کلی سلام و صلوات که خود این بودن پسر در گروهها، تبدیل به پیشامد نشود). خودم هم دوربین عکاسی به دست (که البته از دوستم، جبار امانت گرفته بودم و نمیتوانستم باش پز بدهم) به دنبالشان راه افتادم. رضا و همکارش هم دوربین به دست راه افتادند به طرف قلعه.
چهارده برج دور تا دور قلعه قرار دارد. دو در اصلی داشته که در این اواخر، دو سوراخ دیگر هم برای رفت و آمد در دیوارهای آن درست کردهاند. دیوارهایی با قطر 4-5 متر! یک درش کنار بیشههای رودخانه زایندهرود است (که مرز این روستاست با روستای بلان (در تلفظ محلی، بلون). زایندهرود در اینجا دیگر آن شور و نشاط را ندارد. بی سر و صدا و آرام، به طرف گاوخونی پیش میرود تا اسیر پنجههای باتلاق شود. اما در دیگر قلعه که در ضلع جنوبی قرار دارد، به نظر در اصلی است. همین که وارد میشوی، ناسازه ساختمان حسینیه که به سبک معماری جدید و با نمای آجر سه سانتی ساخته شده، در ذوق آدم میزند. همه ساختمانها گلی؛ و آنگاه یک ساختمان آجر سه سانتی بلند در وسط شان. میراث فرهنگی پیشنهاد تخریب و بازسازی آنرا به سبک سنتی و همخوان با سایر بناهای گلی درون قلعه داده است. اما همین یدک کشیدن نام حسینیه کافی است تا مردم در برابر هرگونه طرح و نقشهای که در آن، صحبت از تخریب برود، واکنش جدی نشان بدهند. از دیگر بناهای مهم روستا، مسجد دوطبقه و قدیمی آن است که شبستانهای خنکی در تابستان و گرمی در زمستان دارد. و حمامی که دیگر استفاده نمیشود. و البته مسجدی دیگر که در کنار حمام ساختهاند و سنگی بر سر در آن، تاریخ 1081 ه.ق را نشان میدهد. این مسجد برای کسانی بود که برای غسل اسمش را نیاور، به حمام میرفتند و برای آنکه نماز صبحشان قضا نشود، سریع وارد این مسجد شده و نماز میگذاردند. اما اماکن اصلی روستای کنونی، در بیرون از بنای قلعه ساخته شده است: خانه بهداشت شبانه روزی، دهیاری، مدارس، مغازهها، و... . مردم دیگر میل چندانی به زندگی درون قلعه ندارند و خودآگاهی برای حفظ و مرمت ساختمان قلعه، تنها در میان معدودی افراد روستا که در این چند روز همکاری زیادی با ما داشتند، پدیدار است. من هم در طول روستا قدم زده و تلاش میکردم تا به همه گروهها سرکشی و احتمالا کمکشان کنم. خیلیهاشان نمیدانستند چگونه باید سر صحبت را با اهالی باز کنند؛ چه چیزهایی را و چگونه بپرسند؛ و مهمتر اینکه چه چیزهایی را نپرسند و... . اصلا هدف اصلی از برگزاری این اردو، درگیری دانشجویان بطور عملی با همین مشکلات بود تا هم برای پژوهشهای آینده آمادهتر شوند؛ و هم گمان نکنند که پژوهش مردمنگاری یعنی جمع کردن چند تا ضربالمثل و خرافه، که آن هم کاری ندارد (و از قضا خودشان فهمیدند که همینها هم خیلی کار دارد). با تاریک شدن هوا، دانشجوها هم طبق قرار، به مدرسه بازگشتند. کمی استراحت و شامی که از خدمات آشپزی آوردند. و دوباره به اشتباه، تکرار همان چلو کباب کوبیدهای که ظهر به خوردمان داده بودند. و چه متلکها که بچهها نمیگفتند. یادم آمد به سخنی که میگوید: «ایرانی اگر شکمش سیر شود...». بعد از شام هم برخی به کارهای پژوهشیشان (مانند پیاده کردن متن مصاحبههای ضبط شده، تکمیل فیشهای ناقص، و...) رسیدند و برخی هم در حیاط مدرسه (که سکوت و آرامش و تاریکی کویری بر آن حکمفرما بود) قدم میزدند. برخی هم با من درباره کارهایی که در طول روز در میدان پژوهش انجام داده بودند، مشورت کرده و راهنمایی میخواستند.
فردا صبح زود، نان و صبحانه از روستا خریداری کردم و پس از خوردن صبحانه، دوباره بچهها وارد میدان شدند. و باز همان برنامه دیروز و سرکشیها و راهنماییها و عکسها و فیلمبرداریهای رضا و همکارش. ناهار ظهر، چلومرغ بود و بعدازظهر، رضا بر اساس هماهنگی از پیش، فیلم «فتنه» که سناتور هلندی درباره اسلام ساخته را نشان داد و نقد و بررسی کرد.
(رضا محمدی در حال پخش و نقد فیلم فتنه)
جلسه اش یکی دو ساعتی طول کشید (سر فرصت، درباره این فیلم مطلبی خواهم نوشت که البته چندان با ایده های رضا همخوان نیست). اما بعد از آن، همکار رضا بهانه آورد که دلش درد میکند و باید به تهران برگردند. بیچاره رضا که دوربین و لنز کرایه کرده بود و به هزار امید، فیلمبردار همراه خودش آورده بود. گیج و منگ مانده بود. اما آخرش رفتند. بعدازظهر روز دوم. با یک ماشین دربستی رفتند به اصفهان و از آنجا به تهران. میدانم که فیلمبردار، ازشرایط حضور در روستا با آن امکانات راضی نبود. بعدازظهر، آقای فاطمی که در این دو روزه همراه دانشجوها بود، به مدرسه آمد و بچهها هم هرچه میخواستند ازش میپرسیدند و او هم که یک اطلاعرسان با دریایی از اطلاعات بومی بود، بیدریغ همه چیز را در اختیارشان قرار میداد. و این شد یک پژوهش میدانی! بچهها در سایه خنک اتاق برای خودشان نشسته بودند، و اطلاعرسان به حضورشان شرفیاب میشد.تازه، این مسئله به همینجا ختم نشد. شب دوباره آمد و یک عالمه تحقیق و اسناد مکتوبی که خودش درباره روستا گردآوری کرده بود را در اختیار دانشجوها قرار داد. و بدینگونه، تحقیق دانشجوها تکمیل شده و آنها خرسند از اینکه یک کار پژوهش میدانی را به اتمام رساندهاند! بهرحال با پایان روز جمعه، که دومین روز اردو بود، عملا کار پژوهش هم به پایان رسید. چه اینکه دو روز دیگر را در برنامه اردو، برای گردش و تفریح پیشبینی کرده بودم. شام، کالباس و خیارشور خریدم و... . پاک داشت یادم میرفت. یکی از دانشجوها که متاهل است (گمانم تنها دانشجوی متاهلم باشد. پیش از اردو نگران تنهایی دختر نه سالهاش در این چهار روز بود. گفتم با مسئولیت من بیاوردش. و آورد. شدند 28 دانشجو و یکی بچه دانشجو) در این چند روز، مثل مادربود برای همه دانشجوها. در تدارک غذا و چای و سفره انداختن و جمع کردن و...، تقریبا تنها نیروی فعال دانشجویی بود که کمکم میکرد. و از حق نگذریم، خیلی مواقع بیش از من کار میکرد. یادم میآید در اردوی سال گذشته هم یک خانم متاهل داشتیم که بصورت خودانگیخته و بر اساس پیمانی نانوشته، مسئول این کارها شده بود. اما بقیه دانشجوها هم با او همکاری میکردند. اما دانشجویان امسال اهل کار نبودند. فقط وقتی میدیدند که همه کارها را من انجام میدهم (به جز کارهایی که آن خانم مذکور انجام میداد)، درخواست میکردند که کارها را به آنها واگذار کنم. اما به نظرم اگر آنها ضرورت انجام یک کار را میدانستند، بدون آنکه من گوشزد کنم، خودشان انجامش میدادند. ناگفته نماند که دو دانشجوی دختر دیگر هم گاهی کمک میکردند. یکیشان این ترم، اولین باری بود که میدیدمش. آخر، دانشجویانی درس انسانشناسی فرهنگی را با من میگیرند که پیش از آن، درس مبانی مردمشناسی را (باز هم با خودم) گذرانده باشند. اما این دانشجو را برای اولین بار، در این ترم و سر کلاس همین درس انسانشناسی فرهنگی دیده بودم. اولش گمان کردم مهمان است و مثل خیلیهای دیگر، برای گوش دادن و به قول خودشان استفاده کردن از افاضات من، سر کلاس آمده است. و من هم که میدانم عموما به هوای دوستشان (کاری نداریم که از جنس موافق است یا مخالف) آمدهاند و تحمل دوریاش را ندارند، چیزی نمیگویم. این هم یکجور برنامه حمایت از جوانان و درک مسائل آنهاست. خلاصه، این دانشجوی تازه وارد، در طول ترم اگر صندلیاش حرفی زد، او هم حرفی زد. اما در اردو متوجه شدم که به اندازه کافی هم اجتماعی است و هم زبان دارد و البته مودب به نظر می آمد. نمیدانم چرا سر کلاسها خاموش است. و شاید فقط سر کلاس من اینگونه باشد. آخر، یکی از دانشجوها در طول اردو و یکبار که در اتاق نشسته بودیم، خودمانی انتقاد کرد که چرا من سر کلاسهایم اینقدر خشک و غیر منعطفام. با دیگر استادان مقایسهام میکرد و اینکه دانشجویان در کلاسهای آنها بدون اجبار حضور مییابند و در کلاسهای من از سر ترس غیبت و تاخیر نخوردن. اصلا در طول اردو، دانشجوها تلاش کردند همه چیک و پیکم را در بیاورند. هر چیزی که درباره من و شخصیت و خانوادهام و... در ذهنشان مایه کنجکاوی بود، بیرون ریختند و من هم بدون درنگ پاسخ میگفتم. و گاهی اصلاح میکردم؛ که مثلا شنیده بودند که من مادر ندارم (خدا آن روز را برای من بچه ننه نیاورد) و یا یک خواهر ساکن تهران دارم که چنین است و چنان. و توضیح دادم که اگرچه خانواده مادریام، همه تهراناند، اما هیچکدام از خواهر و برادرهام آنجا نیستند و تازه با همان خانواده مادری هم سالهاست (دقیقا از زمان نحس تولد من که بشود تا امروز، 27 سال و یک ماه) هیچگونه ارتباطی نداریم. مگر با یک دایی که سالی یا دو سالی یکبار به خانهمان میآید و هر چند سال، یکبار پدر و مادرم به خانهاش میروند. اما در روزهای پایانی اردو متوجه شدم که کمی بیش از حد به دانشجوها نزدیک شدهام و دارند هر کاری که دلشان میخواهد میکنند. ولی دیگر نمیخواستم فضای اردو را بر هم بزنم. برخیشان از این فضای باز استفاده کرده و یکدیگر را مسخره میکردند تا دیگران بخندند. تذکرهای من هم چندان کارساز نبود. تا آنجا که پای نمره را پیش کشیدم و از دو نفر به خاطر مصرف بیش از حد سیگار، و از یک نفر به خاطر تمسخر بیش از حد دوستش، یکی یک نمره کم کردم. با این وجود، حکایت مسخره کردن دیگری که عموما ازسوی یکی از پسرها و علیه یکی دیگر از پسرها صورت میگرفت، تا آخرین دقایق اردو ادامه داشت. و بچههای دیگر هم در این میان، آتش بیار معرکه بودند تا نقل محفل خندهشان فراهم گردد. هرچه توضیح میدادم که با هم خندیدن بهتر از به هم خندیدن است، به گوششان نمیرفت. از این بابت واقعا از دست همهشان دلخورم. حتی آنهاییشان که ادعای روشنفکری میکردند، چپ و راست به تحریک دانشجوی مسخرهکننده میپرداختند تا دوست دیگرشان را به مسخره بگیرد.
(...ادامه دارد)
بخونیدش.
اولين بار كه اتوبوسهاي جديد ولوو وارد سيستم جابهجايي مسافران كشور شد، همه آنهايي كه اهل مسافرت بودند و حتي نبودند، دوست داشتند سفر با اين اتوبوسهاي <تندرو> را تجربه كنند. هم ظاهر خيلي زيباتري داشت و هم سرعت بالاتر. كمكم بحث خروج كليه اتوبوسهاي بنز قديمي از سيستم جابهجايي مسافر در كشور مطرح شد و با ورود تعداد زيادي از اتوبوسهاي جديد ولوو و اسكانيا، اين امر چهره عملي به خود گرفت. اتوبوسهاي جديد داراي امكاناتي بود كه اتوبوسهاي بنز قديمي، آنها را نداشت. ضمن شيكتر و تندروتر بودن، داشتن تلويزيون و پخش فيلم در طول سفر، داشتن آبسردكن، ارائه سرويسهاي جانبي همچون پذيرايي و...، تمايل مسافران را به استفاده از اين اتوبوسها افزايش داد.
تا آنجايي كه در اين يكي، دو ساله اخير، استفاده از اتوبوسهاي قديمي بنز، نوعي <بيكلاسي>قلمداد ميشود. اما جانب انصاف را نبايد ناديده گرفت و اشارهاي به اين مساله نكرد كه بسياري (و بهتر است بگوييم بيشتر) اتوبوسهاي قديمي، خود را مجهز به امكاناتي همچون تلويزيون، آبسردكن و... كردند و بدين وسيله، از فاصله امكانات بين اتوبوسهاي جديد و قديمي، تا حدودي كاسته شد و البته اين نكته هم ناگفته نماند كه اتوبوسهاي قديمي، از نظر نگارنده داراي صندليهاي بسيار راحتتري نسبت به اتوبوسهاي جديد هستند. بهگونهاي كه در بيشتر اتوبوسهاي جديد، فاصله بين رديفهاي صندلي از يكديگر به اندازهاي است كه زانوي مسافران با پشت صندلي رديف جلو، فاصله چنداني ندارد و البته اين مشكل زماني خود را بيشتر نشان ميدهد كه سرنشين رديف جلو تصميم بگيرد اهرم صندلي خود را فشار داده و كمي آن را رو به عقب بخواباند. اگر تجربه چنين موقعيتي را داشته باشيد (كه به احتمال بسيار زياد، داريد)، سخنم را خوب درك ميكنيد. با كنارگذاشتن اين موارد، ميماند بحث پذيرايي از مسافران و همچنين سرعت بيشتر اتوبوسهاي جديد. كم نيستند اتوبوسهاي جديدي كه بدون توجه به هزينهاي كه در بليت بهعنوان <پذيرايي> درج شده است، از ارائه هرگونه پذيرايي خودداري ميكنند و در پاسخ به درخواست مسافران، بهانههايي مانند <دفتر شركت بايد بستههاي پذيرايي را به ما ميداد كه چيزي نداده> و جملاتي مشابه، تحويل ميدهند. بگذريم از آنهايي كه طلبكار ميشوند. درباره سرعت بيشتر اتوبوسهاي جديد، خوشبختانه نظارت پليسراه بر ساعات ورود و خروج اتوبوسها به گونهاي است كه حق حركت با سرعت بالا را ندارند. اين كنترلها با آن چيزي كه به <ساعت زدن> در بين رانندگان اتوبوسها شناخته ميشود و همچنين نصب سيستم GPS در اتوبوسها، انجام ميشود. حتي اگر چنين چيزي هم نبود، غير استانداردبودن بسياري از جادههاي كشورمان، اجازه سرعت بالا را نميداد. بگذريم از اينكه در ذكر آمار تصادفها در كشور، هميشه سرعت بالا و خوابآلودگي رانندگان و نقص فني خودروها به عنوان دلايل تصادف مطرح ميشوند و هيچگاه به غيراستاندارد و فرسوده بودن بافت جادهها اشاره نميشود. بالاخره بد نيست به مرتبتربودن برخي اتوبوسهاي جديد اشاره كنيم. اگرچه اتوبوسهاي جديد، قاعدتا بايد مرتبتر و شيكتر از اتوبوسهاي قديمي باشند، اما كم نيستند اتوبوسهاي جديدي كه هيچ نشانهاي از پاكيزه و مرتببودن ندارند. نگارنده بارها شاهد چنين اتوبوسهايي در خطوط تهران - گنبد و تهران - بجنورد و... بوده و البته در خطوط ديگر هم، اين دست اتوبوسها كمياب نيست. با اين وجود، تفاوت كرايه بين اتوبوسهاي قديمي و جديد، خيلي بالا است. براي نمونه در حالي كه كرايه اتوبوسهاي جديد خط آمل - اصفهان هفت هزار تومان است، همين مسير را با اتوبوسهاي قديمي ايرانپيما ميتوان با 2600 تومان پيمود؛ يعني يك سوم. در حالي كه هر دو اتوبوس، اين مسير را با حداكثر يك ساعت تفاوت ميپيمايند 111 ساعت براي اتوبوسهاي ولوو جديد در برابر 12 ساعت براي اتوبوسهاي ايرانپيماي قديمي.) نگارنده بر اين باور است كه اگرچه برخي مسافران، مسافرت با اتوبوسهاي جديد را (برخلاف نظر نگارنده) راحتتر ميدانند، اما دليل برخي از مسافران از اجتناب سفر با اتوبوسهاي قديمي، همان قديمي و <بيكلاس> بودن اين اتوبوسهاست از همين نگاه ساير مسافران اتوبوسهاي جديد هم گريزانند و بنابراين ترجيح ميدهند سوار اتوبوسهاي بيكلاس نشوند. حتي به نظر چنين دليلي ميتواند بهطور ناخودآگاه در بين بسياري افراد وجود داشته باشد.
اين پديده را تا حدودي در اتوبوسهاي ريالي و بليتي درونشهري نيز ميتوان مشاهده كرد. اتوبوسهاي جديد ريالي كه در آغاز، با نام <اتوبوسهاي سريعالسير> وارد سيستم حمل و نقل درونشهري تهران شدند، از سريعالسير بودن، تنها نام آن را يدك ميكشيدند. چرا كه در اينجا برخلاف اتوبوسهاي بليتي، بحث سود راننده اتوبوس در ميان است و راننده گاه و بيگاه، در ايستگاه و خارج از ايستگاه، با ديدن يك مسافر توقف ميكند تا 100 يا 150 تومان بيشتر كاسب شود. حتي بسياري از اين اتوبوسها، در ايستگاههاي بين راه، توقفهاي طولانيمدتي ميكنند تا بلكه مسافر بيشتري و در نتيجه، كرايه بيشتري گيرشان بيايد. اما به نظر ميآيد براي برخي مسافران، استفاده از اتوبوسهاي ريالي 150 توماني، در برابر استفاده از اتوبوسهاي بليتي، 20 توماني، داراي پرستيژ و كلاس بالاتري است. اولين بار، با ديدن صحنهاي در يكي از پايانههاي درونشهري اين فرض به ذهنم خطور كرد. در پايانه فياضبخش ايستاده بودم. ايستگاه اتوبوسهاي ريالي و بليتي خط تجريش-انقلاب در كنار هم قرار دارد. اتوبوس بليتي با وجودي كه هنوز صندلي خالي داشت، آماده حركت شد( !باور كنيد.) در حالي كه اتوبوس ريالي اين مسير، هيچ نشاني از حركت نداشت. چند دختر وارد پايانه شدند. يكي از آنها به سمت اتوبوس بليتي آماده حركت رفت. اما دوستش او را به سمت اتوبوس ريالي كشيد و گفت: <از اتوبوس بليتي خوشت مياد؟.> اگر چه منظورش را از اين جمله دقيق بيان نكرد، اما ميشد حدس زد كه سوارشدن بر اتوبوس بليتي را نميپسنديد. صحنههايي از اين دست كه برخي مسافران (به ويژه جوانان) در پايانههاي اتوبوس درونشهري سوار اتوبوس ريالي يك مسير ميشوند، در حالي كه همان زمان اتوبوس بليتي هم وجود دارد را بارها نظارهگر بودهام. شايد برخي خوانندگان استدلال كنند كه مسافري كه از وجهه پايين اتوبوس بليتي گريزان باشد، به جاي سوارشدن به اتوبوسهاي ريالي، قاعدتا بايد سوار تاكسي شود. در پاسخ شايد بتوان گفت برخي از خطوط (مانند ميدان جمهوري - بهارستان) بهخاطر حجم ترافيك مسير، استفاده از اتوبوس (كه خطوط ويژهاي دارد) بسيار مناسبتر است؛ ضمن آنكه كرايه تاكسيهاي برخي خطوط (مانند انقلاب - تجريش) چندين برابر كرايه اتوبوسهاي ريالي اين مسيرهاست. البته همه اينها در حد فرض و گمان است. اما نگارنده بر اين باور است كه با انجام پژوهش ميداني ميتوان اين فرض را تا حدودي اثبات كرد و بلافاصله منصرف ميشود؛ چه اينكه براي مسائل حاد اجتماعي، انجام پژوهشهاي اجتماعي ضروري شناخته نميشود، چه برسد به مسائلي از اين دست
انسانشناسی جسمانی و اسلام
و از همه اونهایی که روز معلم رو تبریک گفته بودن سپاسگزاری می کنم و به همه معلمها و استادان زحمتکش، این روز رو تبریک میگم۰
این هفته داشتم درباره انسانشناسی جسمانی واسه دانشجوها صحبت میکردم. یه بخش از مطالعات انسانشناسی جسمانی به رابطه زیست انسان و فیزیولوژیاش با فرهنگ باز میگرده. مثالی که از فرهنگ ایرانی براشون زدم، زانو دردیه که بیشتر ایرانیها بهش گرفتارند. چند دلیل میشه برای این درد و بیماری نزد ایرانیها اورد که ریشه فرهنگی و دینی دارن. پیش از اینکه به ذکر موارد مورد نظر بپردازم، بهتره توضیح بدهم که این درد بیشتر بخاطر فشاریه که روی زانوهامون میاریم. دو زانو نشستن و نشستن به گونهای که فشار روی زانو بیاد (مثه حالت چمباتمه) بیشترین آسیب رو به این عضو حساس بدن وارد میکنه. همینه که هنوز جوونی رو درک نکرده، دچار بیماری آرتروز میشیم. اما برخی از مواردی که ما ایرانیها باعث آسیب رسوندن به زانوهامون میشیم:
1- ادب نزد ما ایرانیها ایجاب میکنه که وقتی نزد بزرگتری هستیم (چه از نظر سنی و چه از نظر مقام و مرتبه اجتماعی) دو زانو بشینیم. مهمانیها یکی از عمده این موارده. اما نشستن پای منبر توی مسجد و به ویژه خطبههای نمازجمعه، نمونه بارزشه. دو ساعت دو زانو نشستن و گوش دادن به خطبههای نماز جمعه، یا توی برخی مجالس آسیب بسیاری به زانو وارد میکنه. فکر میکنم برای اصلاح نشستن در اینگونه موارد کمی دشوار و زمانبر باشه، اما لازمه (این رو فقط واسه دلخوشی اون دسته از خوانندههایی نوشتم که من رو متهم میکنن چرا راه حل ارائه نمیدم. اینم راه حال! برید به ستاد نمازجمعه بگید واسه نمازگزاران صندلی بچینه).
2- زانو زدن و انداختن وزن بدن روی زانو باعث آسیب رسوندن به این عضو میشه. نماز خوندن نه تنها هنگام دو زانو نشستن و تشهد گفتن، بلکه هنگام سجده رفتن هم باعث آسیب رسوندن به این عضو میشه. میدونم با خوندن این مطلب، برخیهاتون میگید این بابا چقدر با اسلام دشمنی داره که چنین اراجیفی از خودش در میاره. اما اینها رو من از زبان متخصص ارتوپد بیمارستان طالقانی تهران میگم. بیماری و زانو درد در بین ما اینقدر زیاده که یه بخشی از ارتوپدی این بیمارستان، ویژه درد و بیماری زانو است. خودم دو سال پیش که به اونجا مراجعه کردم، اطلاعات زیادی در اینباره از پزشکهای اونجا به دست اوردم. اتفاقا واسه اینکه خیالتون جمع بشه که اینها رو از خودم نمیبافم، این نکته رو اضافه میکنم که به همه بیمارانی که به اون بخش مراجعه میکنن، یه جزوه چاپ شده حاوی توصیههای پزشکی داده میشه. اون موقع قیمتش ششصد تومن بود. توی اون درباره نماز خوندن نوشته و تاکید کرده که حتما نماز رو روی میز و صندلی بخونیم. اما من به هر کی این رو میگم، میخنده. خودم موقع نماز خوندن!!! (مجبور نیستین باور کنین. بنابراین بیخیال شده و به عنوان شوخی یا بلوف تلقی کرده و ادامه مطلب را پیگیری کنید. نه تنها شما، بلکه هیچکس دیگهای هم باور نمیکنه که من هم نماز میخونم. حتی خونوادهام هم گاهی فکر میکنن که فقط جلوی اونها و واسه دلخوش کردنشون دولا و راست میشم. البته خیلی اوقات هم قضا میشه. و وقتی هم میخونم، اونجوری این عبادت رو به جا میارم که... بگذریم) به جای دو زانو نشستن، پاهام رو یه وری میکشم تا فشاری روی زانوهام نیاد. واسه همین هر وقت توی نمازخونههای توی راه یا جایی دیگه کسی من رو به این حالت میبینه، معمولا میپرسه که آیا زانوهام درد میکنه؟ و من هم تلاش میکنم براش توضیح بدهم که ماجرا از چه قراره و آخرش هم توصیه میکنم که اون هم روی دو زانو نشینه. معمولا هم واسه اینکه دلم نشکنه، یه سری تکون میدن و میرن.
3- چمباتمه نشستن و وزن بدن رو روی زانوها انداختن هم خطرناکه حسن! یه حالت شبیه چمباتمه رو توی اتاق فکر باهاش زیاد سر و کار داریم. وقتی میریم توالت، گاهی اوقات تا چند ده دقیقه میشینیم و به همه چیز فکر میکنیم و هی زور میزنیم (هم برای فکر کردن و هم برای اِهِم). و البته توی روایات هم داریم که طولانی شدن دستشویی جزء مستحباته. توصیه میکنم اگه براتون مقدوره حتما از سنگ توالت فرهنگی توی خونههاتون استفاده کنین (این هم یه توصیه و راهکار دیگه). نمونه پلاستیکی و تاشو هم وجود داره که مناسب و ارزون قیمته. میدونم که واسه ما ایرانیها نشستن روی این سنگها خیلی دشواره. اما با تمرین و ممارست میشه! من که موفق شدم. خونه صد متری ما که ته یه کوچه بن بسته و تقریبا میشه گفت یه اتاق بیشتر نداره و شکل هندسیاش به همه چیز میخوره غیر از خونه، از هرچی بینصیب باشه، سنگ توالتش خیلی باحاله. دو ساله که عوضش کردیم و فرنگی گذاشتیم. دکتر مادرم رو وادار کرد که از این سنگها استفاده کنه. و وقتی که سنگ توالت عوض شد، توفیق اجباری هم نصیب من شد. اما بابام هنوز هم غر غر میکنه. روی این صندلیها هر چقدر که دلتون میخواد بشینید و هی فکر کنید. هیچ ضرری نداره. البته خواهش میکنم نگید خب منظور روایت مزبور هم همین سنگها بوده. تا اونجا که میدونم مسلمونها از همون موقع تا حالا شیوه نشستن توی توالتشون همینجوری بوده که الان هم هست. واقعا شگفت انگیزه که برخیها تلاش میکنن هر آیه و روایت دینی رو با یافتههای جدید و به روز دنیا تطبیق بدهند و بگن: «این چیزها رو که امروز کشف شده، اسلام هزار و چهارصد سال پیش گفته بود». مثلا اینکه مستحبه با پای چپ وارد دستشویی بشی و با پای راست خارج بشی رو میگن: «دانش پزشکی تازه کشف کرده که انسان موقع سکته به طرف راست کشیده میشه»! من این قضیه و یافته رو دو سال پیش از یه پزشک عمومی پرسیدم. یه نیشخند زد و گفت: «سوادم هنوز اینقدر بالا نرفته» (یا یه چیزی شبیه این جمله. چون دقیقا عین جمله رو خاطرم نیست). تازه، گیرم که این یافته هم درست باشه؛ شما چند نفر رو سراغ دارین که موقع وارد شدن یا خارج شدن از توالت سکته کرده باشن؟ یا سال گذشته پای صحبتهای یه روحانی نشسته بودم. داشت از این روایت میگفت که مستحبه موقعی که توی دستشویی نشستهایم، موهای سرمون رو بپوشونیم. و ادامه داد که به تازگی دانش پزشکی کشف کرده که بخار ادرار باعث ریختن موهای سر میشه! و عجب بیفکر بودن اجداد من که موقع دستشویی رفتن موهای سرشون رو نمیپوشوندن. و حالا توی خونواده ما همه مردها تاس میشن. و من هم تا چند سال دیگه. اما شاید بهتر باشه من یه کلاه بذارم توی دستشوییمون و هر وقت میرم و میشینم روی سنگ توالت، کلاه سر خودم بذارم. نمیدونم توی روایت مزبور، مدلش رو گفته یا نه. مثلا اگه کلاه بیسبال بذاریم، ایراد شرعی داره؟
بد نیست به یه مورد دیگه هم اشاره کنم که به همین مبحث انسانشناسی جسمانی و اسلام (و بطور کلی ادیان ابراهیمی) بر میگرده. یه شاخه مهم از مطالعات انسانشناسی جسمانی که پر طرفداره، بحث تکامل زیستی انسانه. علمای اسلام و سایر ادیان در برابر یافتههای این حوزه موضعگیریهای سختی میکردن و هنوز هم تا حدودی میکنن. اما زمانی که میزان شواهد و یافتههای علمی و دادههای باستانشناسی اونقدر زیاد شد که دیگه نمیشد همهشون رو رد کرد، یه عده از حضرات پیدا شدن و باز هم مدعی شدن که همه اینها قبلا توی قرآن اومده بود. مثلا آیتالله مشکینی (که البته شخصا بیش از خیلی از روحانیون قبولش دارم) توی کتابش به نام «بحث تکامل از نظر قرآن» در همین زمینه نوشته که اگه اصل همه موجودات بر اساس نظریات جدید به موجود تک سلولیای بر میگرده که از مادهای لجنمانند به وجود اومده، خدا هم در قرآن میگه انسان را از «حما مسنون» یا همون گل بدبو آفریده. و توجیهاتی از این دست. و باید یقین داشت که اگه مثلا صد سال دیگه این نظرات تکاملی رد بشه، دوباره علما میگن: «ما که از همون اول گفتیم این نظریات اشتباهه. حالا دیدید قرآن درست میگه؟» و دوباره موضعشون عوض میشه.
فکر میکنم این مسائل رو میشه از زاویههای دیگه هم دید. دین رو میشه اجتماعیترین نظام در زندگی انسانها دونست. و ادیان تلاش دارن همه حوزههای زندگی انسان رو در بر بگیرن. و اسلام که به عنوان اجتماعیترین دین خونده میشه، در همه حوزههای فردی و اجتماعی انسان وارد شده و برای همه اونها خط مشی تعیین کرده. شاید یکی از دلایل ورود اسلام به همه حوزهها این بوده که انسانهای دیندار بتونن احساس دینداری و عبادت رو در همه جا احساس کنن. حالا میخوان توی مسجد باشن یا (بلا تشبیه) توی توالت. در واقع این مستحبات برای اون افرادیه که میخوان همیشه دقیقا طبق اون چیزی عمل کنن که خدا و بزرگان دین تعیین کردن. و الا افراد عادی مجبور به رعایت این موارد نیستن. نمیدونم. فعلا چیزی بیش از این به ذهنم نمیرسه. یه کمی هم دارم نگران پول کافینت میشم. اگه چیزی به ذهنم رسید شاید بعدا بطور جداگونه بنویسم.
سکس و زیارت
نمیدونم فیلم «سکس و فلسفه» مخملباف رو دیدین یا نه. من که نفهمیدم حرف حسابش چیه. عین خیلی از خوانندههای مطالب وبلاگ خودم که نمیفهمن حرف حساب من چیه. فیلم «فریاد مورچهها» رو هم که دیدم، یه فرض توی ذهنم قوت گرفت. اینکه خیلی از فیلمهایی که ساخته میشه، یه اندیشه بنیادین و عمیق پشتش نهفته است. و مخملباف از پیش تلاش میکنه فیلمی بسازه که دیگران فکر کنن اندیشهای اینچنین داره. شاید نظر خیلی از شماها هم درباره نوشتههای من همین باشه. ولی خب، چند وقتیه که درباره مسائل جنسی ننوشتم و غلظت خونم اومد پایین. آدم نمیتونه یه دفعه ترک کنه. اگه اولش روزی چند بار مصرف میکنی، باید تبدیلش کنی به روزی یه بار، و بعد هر دو روز یه بار، و همینجوری ادامه بدی تا ترک کامل.
سر کلاس مردمشناسی گردشگری داشتم درباره سفرهای خارج از کشور ایرانیها صحبت میکردم. همینجوری که توضیح میدادم، واسه اینکه یه دستهبندی کلی ارائه داده باشم، اول از همه، مایهدارها رو جدا کردم. اونهایی که ماه عسلشون رو میرن جزایر قناری و کنار دریاچههای فرانسه و... . اما بقیه مردم که توانایی مالیشون در حدی هست که بتونن به زور یه مسافرت خارج از کشور هم توی کارنامه اعمالشون داشته باشن، معمولا دو دسته هستن: یکی اونهایی که واسه زیارت به کشورهایی مثه عربستان، عراق و سوریه میرن؛ و یکی اونهایی که برای تفریحات سالم! راهی هند و تایلند (با واسطه) و تاجیکستان و ارمنستان و آذربایجان و ترکیه میشن. بعلاوه کشورهای عربی حاشیه خلیجفارس. یادمه سال 74-73 یکی از بچههای محله که البته اون وقت، چند سالی از من بزرگتر بود، دستمزد کارگریهای همه تابستونش که میشد صد هزار تومن رو جمع کرد و رفت ترکیه. چون کارت پایان خدمت نداشت، قاچاقی از سر مرز رفت. همون روز اول و توی اولین شهر مرزی، رفت سراغ سه تا دختر و یه شب با اونها بود و همه صد هزار تومن رو ازش گرفتن و بدون اینکه یه ریال توی جیبهاش باقی مونده باشه، به روز خودش رو به شهرهای مرزی کشورمون رسوند و اونجا موفق شد از هموطنان آذری، پول کرایهاش رو قرض بگیره و برگرده اصفهان. اگرچه این مثال رو سر کلاس نزدم، اما یکی از دانشجوها نظر مخالف داشت و میگفت اگه بحث آزادیهای جنسی در میون باشه، توی همین ایران هر موقع که اراده بکنی، میشه گیر اورد و بنابراین همه سفرها به کشورهای همسایه و نزدیک رو نمیشه توی این قالب گنجوند. ضمن رد این مطلب که دستهبندی من شامل همه مسافرتها میشه، براش توضیح دادم که فکر میکنم دلیل عمده مسافرتها اینی است که بیان کردم و نه دلیل همه مسافرتها. ضمن اینکه عموم مسافرتها به کشورهای همسایه، تنها برای تجربه آشنایی با فضای باز اجتماعیه (آخه توی ذهن همه ماها، فضای باز اجتماعی با روابط دختر و پسر و آزادیهای حجاب و جنسی تداعی میشه و نه استفاده از حقوق مدنی). بیشتر افرادی که به کشورهای همسایه مسافرت میکنن، هیچ آشناییای با آثار تاریخ و فرهنگی اون کشورها ندارن و بنابراین نمیشه گفت برای گردشگری میرن. در حالیکه پیش از رفتن به اون کشور، تلاش میکنن آدرس بارها و میخونهها و فاحشهخونهها رو پیدا کنن. البته به دلیل فضای آموزشی کلاس، نمیتونستم بحث رو باز کنم و بنابراین از داغ شدن! بحث جلوگیری کردم. اما درباره امکان تجربه این قضیه در کشور باید چند استدلال دیگه هم ارائه کرد. یکی اینکه این دیدگاه، کاملا مردونه است و توی کشورمون جایی برای تجربه آسوده خانمها وجود نداره. یه دختر برای داشتن تجربه جنسی، باید قید خیلی چیزها رو بزنه؛ آبرو، آینده و ازدواج، امنیت، و حتی گاهی خانواده پدری و در نهایت زندگی. اما موج سفرهای دختران ایرانی به کشورهای عربی حاشیه خلیج (که گاهی حتی با هماهنگی خونوادههاشون صورت میگیره)، تا حدودی میتونه در این راستا باشه. درسته که خوابیدن با یه مرد عرب چاق و مسن که توی خیلی موارد، با وحشیگری تمام کارش رو به انجام میرسونه، هیچ لذتی نداره، اما شنیدم که خیلی از این دخترها بعد از به دست اوردن مبلغ قابل توجهی پول از این راه، تلاش میکنن تا پیش از بازگشت، تجربههای سکسی دیگهای اونجور که خودشون میپسندن، داشته باشن.
درباره سفرهای خانوادگی به کشورهای همسایه هم دقت کنیم که خیلی از افرادی که موفق میشن چنین سفرهایی رو تجربه کنن، همین که پاشون رسید اونور، سریع روسریهاشون رو بر میدارن و میرن مثلا ساحل آنتالیا. بعضیهاشون هم یه آلبوم عکس جداگونه برای این مسافرتشون درست میکنن و هر کی میاد خونهشون، سریع میارن نشونش میدن که یعنی ما هم آره. واسه خانمها یعنی: ببین موهام چقدر قشنگه و پاهام چقدر سفیده! و واسه آقایون یعنی: به نظرت شلوارک و کلاه کابویی و عینک دودی و صندل، بهم میاد یا نه؟! اونقدر این پدیده عادی شده که حتی یکی از نویسندگان روزنامه کیهان، دو سال پیش نوشته بود که ابطحی (رییس دفتر خاتمی در زمان ریاست جمهوری) را دیده که با شلوارک و زیرپوش توی ساحل سوریه قدم میزده. حتی واسه اینکه محکمکاری کرده باشه، نوشته بود که فیلمش رو هم گرفته و میتونه پخش کنه. اما بعدها معلوم شد که همهاش دروغ بوده و حتی برخی از اعضای انصار که این نوشته رو بهانهای قرار داده بودن واسه حمله به ابطحی، وقتی از دروغ بودن اصل ماجرا آگاه شدن، از ابطحی حلالیت طلبیده بودن. اما نکته اینجاست که این پدیده نیمه برهنه شدن واسه مسافران ایرانی در کشورهای همسایه اونقدر طبیعیه که حتی افرادی اطمینان پیدا میکنن که اگه ابطحی روحانی هم اونجا رفته باشه، قطعا چنین وضعی براش پیش اومده. یکی از دوستان که سال پیش با خونواده به ترکیه رفته بود، میگفت توی یکی از کافیشاپها که فضاش رو به دو قسمت تقسیم کرده بودن، عده زیادی ایرانی وجود داشت. اما همه در اون بخشی از فضا نشسته بودن که مخصوص سرو مشروبات الکلی بود. در حالیکه بخش دیگه کافیشاپ، برای اونهایی بود که بر اساس قوانین شرع اسلام، دوست نداشتن مشروبات الکلی بخورن. اما ظاهرا همه ایرانیهایی که توی اون کافیشاپ بودن، غیر مسلمون بودن. مثلا شاید ارمنی بودن. به ویژه وقتی بدونیم روابط بین ارامنه و ترکها چقدر خوبه! [و احتمالا چند روز دیگه به بهانه 24 آوریل، دوباره شاخ و شونهکشیهاشون واسه هم شروع بشه). بهرحال به نظر من، حتی مسافرتهای خونوادگی هم در اغلب موارد به نوعی برای کسب تجربهای متفاوت از فضای آزادی جنسیه (ولو در حد محدودتر از ارتباط جنسی).
اما درباره امکان تجربه این فضا برای مردها توی کشور خودمون؛ کم نیستند افرادی که اینقدر از پا پیش گذاشتن برای داشتن چنین تجربهای میترسن که عطایش رو به لقایش میبخشن. باید پذیرفت که امکان داشتن چنین تجربهای در خارج از چارچوب عرفی (که همه فقط ظاهرا بهش پایبندند و خودشون چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند) و دینی (البته این تعبیری که فعلا از نظرات دین اسلام در اینباره مسلط شده. و الا اندیشمندان دینی که توی این زمینه نظرات فقهی کاملا مخالفی دارن، کم نیستن. مثلا رجوع کنید به مقاله «اسلام اروتیک» نوشته خلجی) توی کشورمون با آسودگی امکانپذیر نیست. و همین امر هم باعث انصراف خیلیها از داشتن چنین تجربهای داخل کشور میشد. یکی از دوستان دانشگاهی خودم، تا قبل از دو سال پیش که ازدواج کرد، هر وقت غلظت خونش میرفت بالا، میرفت تاجیکستان و بر میگشت. معمولا هر دو سه ماه یک بار نیاز داشت خونش رو پمپاژ کنه. و بنابراین هر دو سه ماه یک بار هم میرفت تاجیکستان. اما خداییش خودم میخوام اگه تابستون موقعیت دست داد، برم تاجیکستان. متهمام نکنین که من هم برای پمپاژ خون میرم. از بچگی به این کشور علاقمند بودم و آرزوی مسافرت به اونجا رو داشتم. حالا هم دقیق معلوم نیست. اما گفتم که اگه یه روز رفتم، نگین: بهبه!!!
اینها رو از صدای دستگاه ثانیه شمار زندگی من می¬شنوید. امروز 25ام فروردینه و من 26 سال دارم؛ فردا 26ام و من 27 سال دارم؛ و به قول ننه¬ام وارد 28 سالگی میشم. همین! به همین سادگی. مثه ثانیه شمار ساعت که وقتی به سی میرسه، نیمه رو نشون میده، من هم دارم به سی نزدیک میشم. و دیگه چیزی از جوونی توی وجودم حس نمی¬کنم. جوونی نیاز به فرصت داره. و من فرصتی برای جوونی واسه خودم باقی نذاشته¬ام. هیچ کاری هم نمی¬کنم. و هیچ خروجی¬ای هم ندارم. فقط وقت تلف کردنه. به اینها ور میرم تا بعدها اگه یکی بهم گفت عرضه جوونی کردن رو نداشتی، جواب بدم که عرضه¬اش رو داشتم، اما وقت نداشتم. کارهای مهمتری داشتم. اما نمی¬دونم چه کارهایی. عید امسال خودم رو توی خونه حبس کرده بودم. نه با پدر و مادرم به مسافرت رفتم (البته رفتم و دو روزه برگشتم) و نه مهمونی¬ای رفتم. خیر سرم مطالعه می¬کردم. 13 کتاب از روز 23 اسفند تا 13 فروردین خوندم. ته¬اش چی موند؟ چی بهم اضافه شد؟ هیچی؟ دارم گیج می¬زنم. همه¬مون داریم گیج می¬زنیم. هفته هفت روزه، دو روزش رو میرم سر کلاس. و دقیقا سی ساعت از هر هفته رو توی اتوبوس اصفهان-مازندران می¬گذرونم (بقیه¬اش رو باید با کمردرد توی اتوبوس نشستن سر کنم). دو روز تموم هم میذارم واسه مطالعه مطالبی که می¬خوام درس بدهم به علاوه بررسی آزمونهای میان¬ترم و پژوهش¬های دانشجوها و... (و چقدر هم استقبال می¬کنن از هر طرحی که فقط یه ذره تلاش و مطالعه بخواد!!!). یه روز هم خیر سرم کلاس زبان میرم. لابلای اینها دنبال طرح پولکی هم می¬گردم. بگرد ایشالا پیدا می¬کنی.
کینه های بردارانه
امروز یه روز مهم توی روابط خونوادگی ما بود. بگذریم از اینکه با این روابطی که داریم، میشه اسمش رو خونواده گذاشت یا نه. اصولا توی خونواده ما، همه یه چیزیشون میشه. بنابراین من هم این یه چیزی شدنم رو به ارث بردم. هیچ کدوم از بردار و خواهرهام نیستن که با همه اعضای خونواده رابطه داشته باشن. حتی این وضعیت شامل پدر و مادرم هم میشه. از بین اعضای خونواده که من باهاشون رابطه دارم، میشه به اینها اشاره کرد: سه تا خواهرهام؛ و گاهی یکی از بردارهام. اما امروز طلسم چند ساله رو شکستم و رفتم خونه یکی دیگه از برادرهام. آخرین باری که خونهاش رفته بودم، نوروز 1378 بود. یعنی دقیقا 9 سال پیش. بعدش یه بحث جدی بین همین برادرم با دو تا از خواهرهام پیش اومد که من شدم کاسه داغتر از آش و 9 سال تموم حاضر نشدم پام رو در خونهاش بذارم. البته توی این مدت، یه بحث هم بینمون پیش اومد که حکم نمک روی زخم رو داشت. حرف دکتر سروش شد که همین برادرم که پاسداره، به شدت بهش حمله کرد و بد و بیراه گفت. و توی بحث فهمیدم که حتی یه کلمه هم از سروش نخونده و همه اطلاعاتش همون تحلیلهاییه که توی روزنامه شریعتمداری مینویسن. (توی پرانتز این رو داشته باشین؛ اگه کسی بخواد در اندیشههای سپاه تغییری ایجاد بکنه، باید روزنامه کیهان رو از دسترس اونها دور کنه. چون خوراک مغزیشون رو تأمین میکنه و هرچی اراجیف و دروغ میتونه به خوردشون میده. و اونها هم مثه طوطی همه رو حفظ میکنن. در واقع تمام اخبار دنیا، سخنرانیها، درگیریها، اندیشههای افرادی مثه سروش یا حتی خاتمی در طول دوره ریاستجمهوریاش رو پاسدارها وقتی از فیلتر شریعتمداری گذشت، میخونن و با خود اندیشههای واقعی و تحریف نشده، هیچ تماسی ندارن). بگذریم. داشتم از این میگفتم که دیگه حاضر نشدم برم خونه برادرم. خواهرهام رابطهشون رو با برادرم تقریبا بهبود دادن (تأکید میکنم تقریبا)؛ اما من شدم مصداق مرغ یه پا داره. تقریبا دو سالی میشه که برادرم با من خیلی خوب شده و هر وقت میاومد خونه، اصرار میکرد که من برم خونهشون. اما از اون اصرار و از من انکار. بارها خواهش کرد. و چه عذابی میکشیدم وقتی میدیدم برادری که 12 سال از من بزرگتره، خواهش میکنه و من روش رو میاندازم زمین. واقعا توی اینجور مواقع از خودم متنفر میشدم. جالب اینجاست که حوصله جواب دادن بهش رو هم نداشتم. یه پاسخ خیلی کوتاه در برابر دو ساعت حرف زدن اون. و البته این کم حرفی من توی خونه داره واسه خودم هم نگرانکننده میشه. با وجودیکه به خاطر بالا رفتن سن پدر و مادرم، خیلی نگرانشون هستم، اما وقتی خونهام حوصله حرف زدن با هیچ کسی رو ندارم. شاید باورش سخت باشه، اما روزهایی که کامل خونه باشم، مجموعا صد کلمه حرف نمیزنم. پدر و مادرم اعتقاد دارن که دیگه مخم داره تعطیل میشه. شایدهم حق با اونها باشه. وقتی یه ریز حرف زدنهای سر کلاسم رو به خاطر میارم و مقایسه میکنم با سکوتم توی خونه، نمیتونم علت این تفاوت رو درک کنم. بگذریم، خیلی دلم واسه برادرم میسوخت وقتی میدیدم داره خواهش میکنه و من با کینه تمام، انگار نه انگار. تا اینکه امروز ظهر پدرم گفت: «کارات رو انجام بده تا بریم خونه بردارت». مثه هیپنوتیزم شدهها رفتم نمازم رو خوندم و لباسهام رو پوشیدم و یا علی... راه افتادم. آخه توی صدای پدرم یه اطمینان خاطری بود. همیشه باهام با جونم و دلم حرف میزد تا مگه قانع بشم و برم خونه برادرم. اما امروز خیلی عادی و با اطمینان گفت. من هم عمل کردم. نمیدونم چرا. و چه تعجبی کرد برادرم! و چقدر سعی کرد ازم پذیرایی کنه.
حالا فقط یکی از برادرهام توی لیست سیاه باقی مونده. اون یکی نه سیاهه و نه سفید. فرق چندانی نداره. و البته میدونیم که باید کمی از هم فاصله داشته باشیم تا بشه دوری و دوستی. پارسال عید رفتم خونهاش. با خواهرم رفتیم. اما امسال نرفتم. نمیدونم تا پیش از نوروز 88 پیش بیاد برم یا نه. اما اونی که اسمش توی لیست سیاهه، بدجوری توی قعر معرکهاس. آخرین باری که دیدمش، پاییز 79 بود که رفتم در مغازهاش. بعد از اون یه مدتی گم و گور شد و همون. تموم. دیگه نه دیدمش و نه صداش رو شنیدم. پارسال بعد از 7 سال اومد خونه که پدر و مادرش رو ببینه. بیچاره پیرمرد و پیرزن توی این 7 سال، اونقدر چشم به راه اومدنش به در نگاه کردن که هر ثانیهاش تبدیل شد به یه تیر کینه توی دل من. پیش از عید بود. قبل از اینکه بیاد، تماس گرفت. و من وقتی فهمیدم دارن تشریف میارن، گورم رو گم کردم بیرون. که چشم دیدنش رو بعد از این همه سال نداشتم. و ندارم. اینکه چرا اینقدر نسبت به هم کینه داریم، باید توی خونواده ما زندگی کرده باشی و با ریز و درشتهاش بزرگ شده باشی تا بفهمی. البته همه مثه من نیستن. خواهرم که 7 سال از من بزرگتره، دقیقا برعکس منه. تلاش زیادی هم میکنه که ارتباط بین همه اعضا از سر گرفته بشه؛ اما خودش هم می دونه که آب در هاون کوبیدن فایده نداره. اما خونواده ما نمونه یه خونواده پدرسالار در آستانه فروپاشیه. یا شاید بهتر باشه بگم یه خونواده پدرسالار فروپاشیده اس. پدرم که نمی تونه وقایعی که بین فرزندانش اتفاق می افته رو درک کنه، در حسرت دور هم جمع شدنهای خونواده های سنتی و قدیمیه. بیچاره تنها چیزی که از پدرسالاری براش مونده، آروقیه که همیشه بعد از غذا (و گاهی هم به تناسب، وسط غذا) می زنه. تا همینجاش هم تنها حلقه پیوند ما به اصطلاح برادر و خواهر ها، وجود همین پدر و مادره. و می دونیم که هنوز سرشون رو زمین نذاشتن که ما همدیگه رو از یاد بردیم. و البته این هیچ ربطی به اختلاف دیدگاهها نداره. حداقل توی خونواده ما. چرا که دو تا برادر پاسدار دارم که اعتقادات دینی و موضع گیری های سیاسی شون دقیقا مثل همدیگه اس. و روی دیدن همدیگه رو ندارن. نمی دونم اونها چند ساله خونه همدگیه نرفته ان. ولی خب،...
البته زیاد هم اغراق گویی نکنم. امسال روز عید حدودا ۱۶-۱۵ نفری می شدیم توی خونه. ولی دقیقا یادمه که پارسال روز عید، تعدادمون بیشتر بود. و متاسفانه می دونم که سال دیگه،...
نسبیتگرایی؛ تا کجا؟
این نوشته هم میتونه حکم اصلاحیه دو نوشته قبلیام باشه، و هم به قول علما، پاسخ به برخی شبهات وارده. توی مطلب «دنیاگریزی و واپسماندگی»، به چند نکته و مطلب اشاره کرده بودم. دو سه نکته اول رو خدا رحم کرد و به خیر گذشت. اما آخرین نکته که به ذکر گفتن بر میگشت، داد و هوار بعضیها رو بلند کرد. همیشه به دوستانی که اهل نوشتن هستند، توصیه میکنم اگه انتقادی به نوشتههاشون وارد شد، در درجه اول تلاش کنن تا اون رو به نقاط ضعف خودشون ربط بدهند و نه به کوتهفکری منتقدان و از اینجور توجیهات. خب، توی مطلب قبلی وقتی دیدم تقریبا همه نظرات، با نوشتههای من مخالف بود، فهمیدم که یحتمل کار خودم یه جاییاش ایراد داره (البته منظورم این نیست هر وقت همه مخالف آدم بودن، پس کار آدم ایراد داره). دوباره برگشتم و از اول خوندم. دیدم باید بهشون حق داد. خیلی تند نوشتم و خیلی از مرزها رو رعایت نکردم. خواستم متن رو اصلاح کنم؛ دیدم باید بخش آخرش رو به کلی یا حذف کنم و یا تغییر بدهم. بهتر دیدم توی یه متن جداگونه، هم پوزشخواهی کنم و هم یه سری نکات رو یادآوری کنم. البته اصطلاح «ور و ور» رو حذف کردم تا باعث رنجش خاطر خوانندههای بعدی نشه. ظاهرا همین کلمه به اندازه کل متن، اثر منفی گذاشته بود. همینجا از این بابت پوزشخواهی میکنم.
اما برگردیم به نظراتی که درباره این مطلب نوشته شده بود. اولین نظر که توسط پنج تا علامت سوال نوشته شده بود، اشاره کرده بود که چرا من شیوه زندگی خودم رو برتر از دیگران میدونم و تازه پام رو از این فراتر گذاشته، و این شیوه رو توصیه میکنم. در پاسخ به این دوست خواننده باید عرض کنم که مسلما هر کسی شیوه زندگیای که برای خودش انتخاب کرده، (البته اگه مختار بوده باشه) برتر میدونه. یادمه توی مطلب «اندر حکایت حسینی بودن» یکی از خوانندهها انتقاد کرده بود که چرا راه حل و شیوهای برای رفع این انتقاداتی که کردم، ارائه ندادم. و البته ایشون رو دعوت کردم تا دوباره اون متن رو بخونن تا متوجه بشن که از قضا، چند راهحل پیشنهادی هم داشتم. بهرحال نظر اون خواننده محترم (فارغ از کمدقتیشون در شناسایی راهحلها) کاملا به جا بود. همونطور که توی مطلب «ما ایرانیان منتقد» نوشتم، اصولا عادت ما به انتقاد و بلکه در واقع، نق زدنه و هیچوقت راهحل مناسبی به عنوان جایگزین ارائه نمیدیم. در ادامه نظر، این دوست خواننده نوشته بودن گاهی اوقات آرامشی که از ذکر گفتن به آدم دست میده، از تفکر درباره مشکلات جامعه حاصل نمیشه. با این نظرشون کاملا موافقم. ایراد عمده کار من هم به همینجا بر میگشت که نتونسته بودم حق مطلب رو ادا کنم. من خواستم تأکید داشته باشم به اینکه چرا واعظین ما همیشه یه طرف قضیه رو میگیرن و فقط میخوان که مردم اوقات فراغت و بیکاریشون رو به کارهایی مثه ذکر گفتن بگذرونن. و من خواستم بگم که لازم نیست آدم همیشه فقط ذکر گفتن رو در پیش بگیره و کارهای مفید دیگهای هم هست که بشه توی بیکاری انجام داد. اما ظاهرا خودم از اونور قضیه افتادم. و الا خیلی اوقات پیش میاد که آرامشی که خودم بهش نیاز دارم رو نمیتونم از دل کوهنوردی و رفتن به بیشهزارهای خلوت زایندهرود و... به دست بیارم. در اینجور مواقعه که خودم هم به جاهایی پناه میبرم که برام جای تعجب داره. زمانی که خوابگاه ولنجک بودم، در اینگونه مواقع میرفتم امازاده صالح تجریش. البته اعتراف میکنم که به زیارت نمیرفتم؛ بلکه میرفتم تا یه گوشه واسه خودم خلوت کنم و حس بگیرم. آرامش عرفانیای که اینجور اماکن توی روح ما بوجود میاره، به اندازه عمر یه فرهنگ و تمدن درازا داره و من نمیتونم خودم رو از این بابت گول بزنم. و البته فکر میکنم دیگران هم نمیتونن خودشون رو گول بزنن و بگن که این آرامش، هیچ ربطی به القاء کردنها از دوران کودکی تا به حال نداره. آخرین نکتهای که توی اون نظر نوشته شده بود، به من انتقاد وارد میکرد که من چجور مردمنگاری هستم که مردم رو به باد تمسخر میگیرم. اگه منظورشون از تمسخر کردن، همون اصطلاح «ور و ور» کردنه، که هم پوزشخواهی و هم حذفش کردم. اما غیر از این نمیدونم جایی دیگه هم نشانی از تمسخر دیده بودن یا خیر؟ و البته حالا حرف اصلیام هم اینه که آیا یه مردمنگار، حق اظهار نظر کردن داره یا خیر؟ بذارین با یه مثال ساده، بیشتر این مسئله رو توضیح بدهم. افرادی که هنگام رایگیری به عنوان مراقب بالای صندوقهای رأی میایستن، تا وقتی که بالای صندوق رای ایستادن، حق هیچگونه اظهار نظری درباره آراء مردم ندارن. اما اولا خودشون هم به عنوان یه شهروند، حق رای دادن دارن. و ثانیا زمانی که بالای صندوق و به عنوان ناظر و مراقب نایستاده باشن، میتونن دیگران رو از رای دادن به یه نفر برحذر بدارن و در عوض، برای رای دادن به فردی دیگه تشویق کنن. این قضیه رو میشه درباره یه مردمنگار، مردمشناس، و جامعهشناس هم مطرح کرد. من به عنوان یه مردمنگار، زمانی که در حال انجام مردمنگاری هستم، حق هیچگونه داوری ارزشی درباره اعمال و رفتار مردم تحت مطالعهام ندارم. اما آیا تمام طول زندگی من در انجام مردمنگاریها خلاصه میشه؟ درسته که وقتی آدم بینش مردمنگاری رو فرا گرفت و در واقع اون رو درونی کرد، همیشه اعمال و رفتار مردم رو فراتر از نگاه دیگران میبینه، اما این مسئله نافی حق اظهار نظر درباره این اعمال و رفتار نیست. من همونطور که بالای وبلاگم نوشتم، بیشتر نوشتههای این وبلاگ، انتقاداتی است همراه با طنز و کنایه درباره برخی هنجارهای اجتماعی. و در ادامه هم توضیح دادم یه چیزی شبیه «خلقیات ما ایرانیان» یا «جامعهشناسی خودمانی» خواهد بود. آیا باید مرحوم جمالزاده و یا حسن نراقی رو به خاطر این انتقادات به ایرانیها، مورد بازخواست قرار داد؟ میشه انتقادات اونها رو نقد کرد و گفت که مثلا در اینجا این مسئله، نظر شخصی شماست و در دنیای واقعی ایرانیها، اینگونه نیست. و یا فلان قضیه رو بیش از حد بزرگنمایی کردهاید. اما نمیشه محکومشون کرد که شما اصلا حق نداشتید درباره خلقیات مردم، انتقاد بنویسید. اگه قراره که من فقط مردمنگاری بنویسم و توصیف و تحلیل کنم که اینها در درجه اول، چکار میکنند؟ و در درجه دوم، چرا این کار را میکنند؟ به نظرتون تا چه حد میتونه مفید باشه؟ اگه قرار باشه من به عنوان یه مردمنگار، هر عملی که از مردم سرزمینم سر میزنه رو فقط ثبت کنم، به نظرم این
